کاش می شد این روزای آخر زمستون رو یه جورایی کش داد. زمستون با تمام سردیش لاقل این دلگرمی  رو به آدم می ده که دنیا سردش است و این فقط تو نیستی که سرمای سخت لبخند ها و تمناها و نگاه ها ی پر از تظاهر رو تحمل می کنی. اما بهار با زیبایی نابی که دارد ،  چه ارمغانی برای طبیعت دارد جز یک خمار طولانی و بی دلیل. شاید برای همینه که این روزها این هجوم عجیب خرید برایم اضمحلال آور شده و از سردرگمی خیابانها به سر به هوایی آسمان پناه بردم و ریشه های یخ زده ی خود را از برگ ها ی چنار وامانده از عریانی درختان بی ادعا طلب دارم.

  بیا 

        آب شو      

                   مثل یک واژه    

                                     در سطر خاموشیم...      

بیا ذوب کن در کف دست من ، جرم نورانی عشق را.