دور و برای 8 یا 9 بود  که نرم نرمک از خواب بیدار شدم. الان یه ساعتی هست منتظرم یه لحظه ی آخر خوابمو ببینم. شاید دوباره می شد...
به قول شاعر... لحظه ای چند بر این لوح کبود.... نقطه ای بود و دگر هیچ نبود...
و دیگر هیچ