گلنار
دور و برای 8 یا 9 بود که نرم نرمک از خواب بیدار شدم. الان یه ساعتی هست منتظرم یه لحظه ی آخر خوابمو ببینم. شاید دوباره می شد...
به قول شاعر... لحظه ای چند بر این لوح کبود.... نقطه ای بود و دگر هیچ نبود...
و دیگر هیچ
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۱/۱۲ ساعت 9:52 توسط مونا
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند