گاهی آدم تو اغمای یک کتاب ساعتها و یا روزها و شاید هفته ها بماند. سخت است ناگهان به صفحه ی آخر رسیدن.

به نظر من یکی از عجیب ترین لحظه های زندگی لحظه ی پایان کتابی است که با آن نزدیکی کردی و برای هر صفحه اش تجسمی ساخته ای. مثل یک گلوگاه برایت دنیا را تنگ و مثل یک باغ فراخ کرده باشد و ناگهان تمام می شود. فرقی ندارد حتی اگر پایان را بدانی و حتی اگر ندانی تو همیشه غافلگیر می شوی و باز به انتهای این خط ها اسیر. اسیر لغات آخر. چرا باید حالا تمام شود. چرا ادامه ای ندارد. چرا همه تصاویرها ناگهان در دوردست گم می شود و تو می مانی و یک خلا عجیب.

چند روز است با تو خواب می بینم که سربازی هستم از قشون آلمان که قرار است از پشت تیر بخورد و در آخر نامه ای سرد از او، به دیگران نازل شود که در راه آلمان عزیز شهید شد و تو بدانی که چون فقط نخواستی آن کاره بشوی ، آنی که آنها می گویند مردی و بعد می فهمی که این نامه مقصدی ندارد و حاضر بودی تمام این روزهای گذشته را بفروشی تا این کلمه عجیب "به زودی " از افکار نقیضت پاک شود و تنها یک بار نگاهی را به انتظار خود ببینی. اما دیر است . به زودی در استری همه چیز تمام می شود. اما اینجا در راه استری جایی که مثل خانه ی ارواح است و هیچ والسی هم در آن تا به حال به عشق برپا نشده زنی است که حاضری پاهایت را بدی و دستانت را تا نیم ساعت دیگر بتوانی در آغوشش گریه کنی. زنی که می گوید این ماشین هر جا ما را ببرد مطمئن باش بهشت است. و قطره های خونی که بر سر بی تن تو از انگشتان نوازنده ی او جاری است و شاید ندانی که اشکهای تو نیز هست.