یه هفته است کارم این شده که به خودم بگم آره بعدش بگم نه! یه هفته است کارم اینه که یه بطری آب بذارم کنارم هی آب بخورم و برنامه بریزم. دورم پرشده از برگه هایی که مدام روی دقیقه های روز تمرکز دارند. و با کلی کلنجار ، بالاخره امروز گفتم آره. و باز این پیشنهاد کاری رو هم پذیرفتم در عین اینکه به شدت نگرانم.

فقط تنها چیزی که می تونم بگم اینه که نفس می گیره این زندگی... نفس می گیره

امیدوارم بتونم از عهده ی این روزا بر بیام. آدمیزاد هم موجودیه ها. پر از نبض . تنش.  خواسته... عجبااااا و البته آرزو!