حادثه
از حادثه که بازمی گشتم
دستانم بوی باران گرفته بود
کتاب قصه ام را زیر بالشم پنهان کردم
...
از حادثه که باز می گشتم
نامم در سرتاسر شهر پیچیده بود
...
من ... بازیگر نمایشنامه تو هستم
و تو... آن شاهزاده نمایشی
که ملکه قصه ها را می بوسی
و من از دور تو را نظاره می کنم...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۴/۱۶ ساعت 23:7 توسط مونا
|
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند