حرف زدن و نزدن هم گاهی یه مرضه. مثل دل پیچه . اصلا این کلام چیز عجیبیه. الان از اون احوالات دارم که نه می خوام حرف بزنم و نه می تونم آروم بگیرم. از اون احوالات که ناشی از اتفاقای ناخواسته است. می دونی اصلا یه جوریم. نمی دونم چه جوری بگم ولی همه چیز بین من و شهنازه. خیلی به هم وابسته  شدیم. و من مجبورم به خاطر شرایط کارم چند وقت بی ساز شم. و این داره عذابم میده.خیلی.

باز آ ببین در حیرتم ... بشکن سکوت خلوتم

چون لاله ی تنها ببین... برچهره داغ حسرتم