حرف زدن و نزدن هم گاهی یه مرضه. مثل دل پیچه . اصلا این کلام چیز عجیبیه. الان از اون احوالات دارم که نه می خوام حرف بزنم و نه می تونم آروم بگیرم. از اون احوالات که ناشی از اتفاقای ناخواسته است. می دونی اصلا یه جوریم. نمی دونم چه جوری بگم ولی همه چیز بین من و شهنازه. خیلی به هم وابسته شدیم. و من مجبورم به خاطر شرایط کارم چند وقت بی ساز شم. و این داره عذابم میده.خیلی.
باز آ ببین در حیرتم ... بشکن سکوت خلوتم
چون لاله ی تنها ببین... برچهره داغ حسرتم
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۰۸ ساعت 0:29 توسط مونا
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند