عاشق این روزایی هستم که تهران در بند است و هیچ خبری از رفت و آمد ها نیست. همه جا آرام. درست همین روزاست که فقط دوست دارم در خونه بمانم و سری به شهر ارواح نزنم. چون همین روزاست که می شود اندکی زندگی مجردی را لمس کرد.این که با دل سیر به کار و کتابت برسی و هر وقت میل داشتی ناهار و شامت و بخوری و شاید اصلا نخوری. و به وضوح لحظاتت و با عطر چای و عود پر کنی. این که نگران نباشی بیرون از اتاق تو جهان یا خانه چه خبر است و کجا آشفته است و تا هر وقت که میل کنی cohen هایت را گوش کنی و مجبور نباشی چراغ اتاق را با نور چراغ مطالعه ات ترکیب کنی. این که تا هر وقت بخواهی سازت را بزنی و نگران نباشی کسی هر آن اعتراض کند و بند دلت پاره نشود وقتی کسی بی محابا و ناگهان به اتاقت می آید و افکار رفته ات را پاره می کند و به سایه های خانه بند می زند. این که خیالت جمع باشد که نه تو با کسی کار داری و نه کسی با تو و موبایلت را با آسودگی خاموش نگه داری و ساعت را کوک کنی و بگذاری هر چه قدر می خواهد بزند ، اینجا خبری از برنامه های منظم نیست. این که از قضا فیلمی ببینی و آن پرسه در مه مثلا باشد و بدانی که این فیلم ترکیب تمام فیلم هایی بود که دیده ای و با هیجان مطمین باشی همه چیز تقلید وار است و زیبا. و این که نهارت را پشت میزت با face book میل کنی و ببینی که چقدر دنیا جک شده است این روزها و چه دامان بیهوده ای را نوازش می کنند آدمها. چه قدر وقتی تنهایم کارها بی اصول ، به آرامی و سریع درست می شود.
همه چیز خوب است اگر گاهی باشد...
همه چیز خوب است اگر گاهی باشد...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۱۱ ساعت 14:26 توسط مونا
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند