مرگ را پرواي آن نيست كه به انگيزه اي انديشد

اين و يكي مي گفت كه سر كوچه خيابون وايساده بود

 

زندگي را فرصتي آنقدر نيست كه در آيينه به قدمت خويش بنگرد يا از لبخنده و اشك يكي را سنجيده گزين كند

اين و يكي مي گفت كه سر سه راهي وايساده بود

 

عشق را مجالي نيست حتي آنقدر كه بگويد براي چه دوستت مي دارد

والله اينم يكي ديگه مي گفت

سر به لرزوني كه راست وسط چهار راه هر بر باد وايساده بود .