هر چی بزرگ تر می شی قانون های بیشتری تو زندگیت نقض می شند . مثلا دیگه هر وقت به کسی فکر کنی قرار نیست اونم  به تو فکر کنه یا اینکه خواستن همیشه شدن و توانستن نیست  یا اینکه تو مسئول زندگیت نیستی و حداقل دو سوم زندگیت با خط و مشی خانواده ات رقم خورده ... خلاصه قانون های زیادی هست که روزی باور و امید تو بودند و با بزرگ شدن می فهمی نخیر از این خبرام نبوده و بی خودی داشتی دست و پا می زدی . حتی کم کم یه جمله معروف ِ" بیرون ز تو نیست هر آنچه در عالم هست... از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی" برات تبدیل می شه به  یه فحش سنگین که سعی در سر کار گذاشتن تو داره .یواش یواش یه باور نو شکفته در وجودت جوانه هاشو محکم می کنه که " ای هیچ ، برای هیچ ، بر هیچ مپیچ". خلاصه سر و ته زندگیرو بزنی همینه که اگه بخواد می شه و اگه نخواد هم نمی شه.

نمی دونم قبلا چند در صد تو دنیای آدم بزرگا در رفت و آمد بودم ولی توی این چند ماه... توی این چند ماه احساس که نه ، ایمان پیدا کردم که ناگهان تا ته خط بزرگسالی رفتم . تا اونجایی که اگه مادرم دردی جسمی رو تحمل می کرد اولین نقش ذهن من این بود که تو  هم طبق قانون ژنتیک مبتلا خواهی شد و نقش خودم را در آینده ی تمام انسانهای بسیار پیرتر از خودم تصور می کردم. تا انتهای خط رفتن اینقدر کار نادرستی بود که شب خواب سعدی را دیدم ( بله سعدی شاعر که عمرا به خواب شما بیاید ، فقط سر به دیوانه ها می زند). تا صبح حرف زدیم و حرف و شعر و غزل و صبح همان روز گربه ی مرده ای را دیدم و ظهرش پروانه ای را و شب موشی را... اینها به هم هیچ ربطی نداشت ولی دقیقا امروز بعد از دیدن آخرین موشی که سلانه با چشمهای پر از کینه اش به آدمها نگاه می کرد و به جوی می رفت فهمیدم در این شهر رویای انتقامی طاعونی پرسه می زند. طاعونی که در خواب و بیداری به انسان هجوم می آورد و تاوان تمام این دنیای کثافت را خواهد پرداخت. و بعد شب همین امروز ماجرای بمب فسفری را می شنوم ... ناگهان حس می کنم خدا نیست! کجاست؟ ؟! چه طور می شود به کسی عقل و اختیاری را داد که با اشاره ی آن چند نسل نابود شوند و باز گفت این دنیا سرای امتحان است!!! اینجا در این خراب شده چه خبر است؟

این روزها حوصله خودم را هم ندانم. سراغم را نگیرید لطفا. چگونه می توان خدایی کرد و شاهد ویرانی نسل ها یی بود که خودت می گویی در ازل پیمان داده اند. تا دیروز برای رهایی از تمامی این مردگانی که دیدم ، قانونهایی که نقض شدند از تو معجزه خواستم  ولی امشب بیش از معجزه می خواهم. بگو دقیقا کجای جهان ، روی کدام کشور، پشت کدام آدم ایستاده ای؟ از من چیز زیادی نمانده. مشتی انکار و نقض باور. از جهانت هم خبری نیست. مشتی خاک و خون و کینه. کاش می  شد یک بار بلند بگویی: "چراغ ها را من خاموش می کنم! "

هنر نسخه دوم جهان واقعی نیست... از آن کثافت همان  یکی کافیست...(ویرجینیا وولف)