خمار خواب شکسته
یه وقتایی دلت می خواد ذوب بشی و یه جوری ، حل بشی روی زمینی که روش وایسادی . یا که نه ، یه آدم برفی باشی که روی زمین لیز می خوره و کسی بودن رنگ پریده اش رو نمی بینه. گاهی حتی دلت می خواد توی خیابون بلند ولیعصر وایسی و سوپرانو بخونی یا که شاید کسی چنان بلند در گوشت جیغ بزند که روی زمین میخکوب شوی. شاید هم دلت بخواهد در همین خیابان بلند صدای شیهه ی ترمز ماشینی درست جلوی پای تو ، تو را به هستی پونز بزند. نمی دانم شاید گاهی دلت ، به اندازه ی دلت از صدایت بی قرار باشد . شاید دلت به اندازه ی نگاهت از رویاهایت سیر باشد...
پ.ن 1: من امشب دوبار ...خود به چشم خویشتن دیدم کارام جانم می رود...
پ.ن 2:کاش ساعت 12 شب بود و آن خیابان بلند و یک نور بالای سر لبو فروشی که بخار لبوهایش تنهایی را شفاف می کرد. آنوقت به آن غریبه فرصت داشتم تا بگویم امشب به من سخت تر از یک شب گذشت. بگویم که امشب یک جسارتی به خرج دادم که نمی دانم چرا ... و تنها گذشت و من ماندم و یک خیابان و بخار لبو ها!
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند