هر سال  با اولین سوز زمستانی بدجور دلم هوای ظهیر الدوله را می کند و این اتفاق هر سال و هر سال می افتد. حسرت بوییدن خاک صبا ، صدای ان پیرزنی که از داستان آدمایی که انجا خاکند می گوید و از زندگی خودش انجا و جوانایی که وقت بی وقت تمنای آرامگه فروغ را دارند. همان فروغی که می گفت :


دستهایم را در باغچه می کارم

 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت...

و درویش خانی که تنها خلوتگه شاگردهایش شده. شبِ زهیرالدوله با زمستان ، و صدا ها و پارچه های گره خورده به درختانش... بهار ، معیری ، محجوبی ، یا حقی ، خالقی ،درویش خان ، درویش خان ، درویش خان . و حتی چقدر دلم برای آن پیرزن تنگ شده. آیا امسال هم هست... وای چقدر دلم می خواست برای پنج دقیقه هم شده کسی شب این خیابان شیب دار ظهیر را به من هدیه می کرد...

 چه دلگیر بود این جمله بر مزار محجوبی : با ما بودی بی ما رفتی  ....    چون بوی گل به کجا رفتی

 

و این منم...

             زنی تنها

             در آستانه ی فصلی سرد...

(فروغ فرخزاد)

 

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحب دل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم