با اینکه با یه دید بدی رفتم ، با اینکه از کارای صابر ابر و پسیانی خسته بودم ، با اینکه فکر می کردم همش تکراره ؛ اما نبود ، واقعا ارزش داشت. تئاتر هملت و به هرکسی که اهل تراژدی ِ زندگیه پیشنهاد می کنم.
دیالوگ های دوست داشتنی ِ من:
-    خم شو ، چهاردست و پا . اونوقت می تونی لکه هارو ببنی. .. بیا بگیر پاکشون کن. محکم بکش...می دونی این لکه ها هیچ وقت پاک نمی شند. ما فقط فکر می کنیم که پاک شدند. اونا فقط کوچیکتر می شن و می رند لای درزها تا ما نبینیمشون وگرنه اگر خم شی می تونی اونا رو ببینی. محکم بمال. نذار خودشونو لای درزها قایم کنند. ...اونارو درست وقتی می بینیم که یه چیزی رو گم کنیم که خم شیم و دنبال گم شدمون بگردیم. اون وقته که می فهمیم اونا هیچ وقت پاک نمی شن...بیا بگیر این دستمال ... محکم بکش...محکم...

-    وقتی مادرم مُرد هر کسی هر چیزی که دوستش داشت و براش عزیز بود با اون قبر کرد. پدرم اون 40 تا شالی که مادرم براش بافته بود...ملکه 37 شال که مادرم براش بافته بود ... شاهزاده هملت 27 شال  ... ولی مادرم برای من هیچ شالی نبافت. هیچ وقت نگفت چرا...من هیچ چیز عزیزی نداشتم که با اون قبر کنم. هیچی جز خودم. نمی دونم مادرم از دیدن اون 137 شال توی قبرش خوشحال شد یا نه اما می دونم اونا از  چیزی که اذیتشون می کرد رها شدند. من نمی تونستم خودم و با اون تو قبر بذارم. برای همین یه مشت خاک ریختم. ولی از اون روز به بعد مرُدم. شاید وقتی من بمیرم حتی همون خاک رو هم کسی روی من نریزه...

-    می دونی هملت یه چیزی هست که باید بهت بگم. توی سرزمین من سخت ترین چیز زن بودنه.خوش به حالت که زن نیستی. البته من گاهی نفرینت می کردم که زن باشی. نه هیچی نگو .فقط گوش کن. خیلی سخته که هم ملکه باشی و هم زن باشی. هم مادر باشی و هم ملکه باشی. من اشتباه می کردم. فکر می کردم میشه هم زن بود هم ملکه. اما حالا امروز می بینم هیچ کدومشون نیستم. کاش هیچ وقت ملکه نبودم. کاش فقط زن بودم.

-    هملت از من خداحافظی نکرد اُفِلیا
-    شاید عجله داشت که بره
-    اینجا همه عجله دارن که برن اُ فِلیا. تو هم عجله داری ؟
-    آره
-    برای چه کاری
-    دارم آماده می شم برای مُردن
-    می خوای بمیری؟
-    آره
-    چرا؟ از پیری می ترسی؟
-    نه از پیری. نمی خوام زیاد زندگی کنم. نمی خوام مثل تو و مادرم باشم...


-    من هیچ وقت سوال نمی پرسیدم. من همیشه جواب می دادم. فقط یه بار نتونستم جواب بدم. وقتی هملت بالای سرم آروم گفت چرا اُفلیا؟ چرا؟ ... چون من مرده بودم.