خواب ديدم كه پروانه اي در خواب شنا مي كرد اين من بودم يا پروانه ؟...

امروز باران مي باريد . پاييز است .فصل سكوت برگها و تمناي بي صدايي. عبور عابر ها و شكست سكوت و بي صدايي .

امروز باران مي باريد . هر دو نرم شديم . هر دو سكوت را ديديم . هر دو رنگ باختيم .برگ ها روان شدند و دلهايمان بي تاب.

امروز باران مي باريد . دنيا چه آبي بود . اما قلب من...

چتر ها را بايد بست چه شد ؟

روي شيشه ي بخار كرده حتي پرنده هم جايي نداشت . نبض آبي آسمان به دست كيست كه اينگونه بر درگاه بي امان هستي زمزمه ي طلب را زمزمه مي كند . نمي دانم در هايش باز بود يا بسته اما باران مي باريد . باران مي باريد و گداها هنوز گدايي مي كردند .باران مي باريد و همه مي دويدند بي آنكه به كودكي كه در گوشه ي خيابان گلِي شده بنگرند . باران مي باريد و صداي دل من ...

گويا كوچه و خيابان هم تمناي عبور داشتند . نه راهها بسته است . باران مي بارد .

نمي دانم باران مي باريد يا نه . نمي دانم پروانه خواب مي ديد يا من .اما مي دانم همه در خوابيم چه روياي كوچك باريدن چه روياي بزرگ بودن . همه در خوابيم . خوابي پر از ريزش . خوابي پر از سكوت و سنگيني . خوابي در آنسوي ابرهاي بي عبوري.

كاش روزي بباريم . شايد كاسته شود از بارانمان . شايد ديگر پروانه مان در خواب غرق نشود . شايد...

شايد من و تو ما شويم ( شعرم و خونديد؟؟؟)