دیشب ، تمام ، تاصبح ، خواب می دیدم در خیابانها قدم می زدیم و من با یک نفر تمام شهر را دوره می کردم. دیشب از آسمان کلی شهاب دزدیدیم. دیشب تاصبح به تمام پارک های آشنا سر زدیم و قایمکی ردیف آخر تئاترها می نشستیم و بلیط نمی دادیم و آخرین صحنه من روی سن می رفتم و یکی از شعر هایم را می خواندم و او مرا تشویق می کرد. دیشب تا صبح طول کشید و آخر سر او روی نیمکتی ماند تا درس بخواند و من ...

دیشب را که مرور می کنم دلم برای شهاب های خیالم تنگ می شود و می پرسم آن دیوانه از کجا آمده بود؟ به این فکر می کنم که من که هر شب همینم. او چقدر دیوانه بود که تا

صبح ... دیشب ، تمام ، تاصبح ، خواب می دیدم در خیابانها قدم می زدیم و من با یک نفر تمام شهر را دوره می کردم...