اتفاقه دیگه... یه دفعه می افته. بدون اینکه بفهمی. یه دفعه حس می کنی خسته شدی .یه دفعه از همون چیزی که تا چند ساعت پیش بهش مشتاق بودی دور می شی! دور شدن هم گاهی یه اتفاقه. از آدمها. از کتاب ها . از فیلم ها. ونهایتا از خودت. ناخود آگاه به مکان تقریبا محو شده ای از حافظه می روی و حالا چیزی که به سطح آمده حتی نمی توانی بفهمی حفاریش چه قدر طول کشیده. نوعی فصل بی وزنی .زمانی طولانی برای در خود فرو رفتن . انگار همه رویداد ها از درون سر می خورد به هستی می چکد و در تمام چیزهایی که به آنها عادت کرده ای بخار می شود.  شبیه روحی می شوی که حول خودش پرسه می زند. یا در جایی کنار خودش ، روی آیینه ها ، روی خاک کتاب ها ، روی جعبه های بسته بندی شده ، روی بلیط های باقیمانده ، روی کلمه ای به نام "من یا من " زندگی می کند. احساسی از حبس شدن و عبور از دیوارها. مجرایی برای تصمیم به پرتاب خواسته ها و ناخواسته ها. و یادداشت های بلند...  اتفاقه دیگه . خبر نمی کنه. یه دفعه حس می کنی زمین نامتوازن می چرخد ، چشمها خیره نگاه می کنند، خوابها پریشان تعبیر می شوند . ناگهان حس می کنی با خودت غریبه شده ای و بعد حس می کنی لازم است با مردم غریبه بمانی. نیاز به سکون ، نیاز به سکوت. نیاز به تعبیر دوباره ی بی وزنی.