گاهی فصل بهار که می شه دلم می گیره و دلم می خواد زمستون نره. یه طرز فکری دارم مثل اینکه زمین لایق این همه زیبایی بهار نیست و نباید بهار بیاد و گاهی هم از بهار و قشنگیاش دلم می گیره که چرا با این طنازی اش  آدم رو فریب می ده و وادار می کنه جهان رو دوست داشتنی و زیبا ببینی .

  زمان می گذره و آدم گاهی حتی به زیبایی ها هم عادت می کنه و اونارو نمی بینه. اما حالا فکر می کنم بهار نوعی معجزه است  نه برای فریب دادن بلکه برای نشون دادن قابلیت های نهایی هر جسم و سلوک به روح هر شئ و در نهایت یکی شدن با هستی. انکار زیبایی هیچ دردی رو دوا نمی کنه.  حتی شاید دردها رو پررنگ تر کنه. اما چیزیکه  این روزها دیده نمی شه تنها یک چیزه. وحدت با هر چیز زشت و زیبا. نوعی اتصال درونی با همدیگه. دیدن. فهمیدن. و فکر کردن. حالا دیگه فکر نمی کنم این من باشم که به زمین می گم بها ر لایق تو نیست. حالا نوبته زمینه که بگه چشمای تو لایق بهار نیست. گاهی وقتا فکر می کنم زمین اگه نویسنده بود حتما از کامو و ژوزه ساراماگو به خاطر کتاب "طاعون" و "کوری" تقدیر می کرد و اگر عادل بود مردم رو کور یا طاعون زده می کرد تا شاید بهار لایقشان شود...

پ.ن: هیچ چیز را زشت مخوان ، مگر وحشت یک روح در پیشگاه خاطراتش (جبران خلیل جبران)