ما یک استادی داریم که هر وقت در کلاس مرا صدا می کند قند است که در دلم آب می شود. اصلا انگار دلم می خواد از صبح تا شب بنشینم و هی استاد صدا بزند مونا و من بگویم جانم و دوباره با همان شیطنت بزرگ منشانه اش بگوید همه اش تقصیر توست هااااا. و من از سر تسلیم و ارادت به سرعت بگویم هر چه شما بگویی استاد . که اگر می شد بلند می گفتم " همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش ... تو به هر ساز که خواهی بنواز ". اصلا یادم رفت چه شد که با این داستان شروع کردم . یادم رفت چه می خواستم بگویم. اصلا از امروز صبح در یک عالم دیگری هستم. مدام راه می روم و با خودم زمزمه می کنم :" با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ... تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی " هر چه فکر می کنم به هیج کجای حالم ربطی ندارد. نوشتن هم گاهی یک بیماری است. مثل حرف زدن. بستگی دارد از کدام دار و دسته باشی . از آنها که دو دقیقه ای درد و دل می کنی و فحش می دهی و اعتراض سیاسی می کنی و دوست می شوی و یک و نیم دقیقه ای خدا حافظی می کنی و یادت می رود نیم ساعتی بود زندگیت را بی دلیل روی گود ریخته بودی و یا از آنها  که تاریک و دور لبخند میزنی و معلوم نیست بالاخره تکلیفت را چه طور با خودت سر راست می کنی . اصلا همین جور بیمار است که ریخته در جامعه. خب مگر بد است یکیش هم من یا تو باشیم؟ که مثلا بیمار باشیم که یک نفر فقط صدایمان کند . مگر بد است ؟