مرگ را پروای آن نیست که به هر انگیزه ای اندیشد ...
اولی را که می شکاندم ترسیدم ، اما وقتی دومی لای دستانم خرد شد دردش را دوست داشتم ، اصلا دیگر دلم می خواست همه ی قلم هایم را بشکانم و از دست همه شان راحت شوم. جوهر هایشان را هم می ریزم لای دفترچه خاطراتم که در انباری سوسک و مورچه و خاک و گازوئیل می خورند . جوهر ها هم مغذی هستند برایشان هم مدافع . و بعد یک آرزوی جدید کردم. که مثلا از آن بیماریهای لعنتی بگیرم که زمان می دهد برای مردنت قبل از مردن بمیری. از آن ها که قطره قطره آب می شوی اما نه خیلی دیر. زود . بازه ی زمانی کوتاهی قرضت بدهد که فقط کارهایت را تمام کنی . بعد به این فکر کردم بشتابم به آن سایت وابسته به بیگانه ی فاشیستی معاوضه کتاب توی فیس بوک که امام جمعه تهران تحریمش فرمودند و کتاباهامو به تاراج بگذارم و بگویم دارم می روم به خارج از کشور و دارم بزرگی می کنم و کتابخانه ام را به حراج گذاشته ام وبعد از کلی تبریک و تشکر دسته جمعی ، بعد از آنکه کتابها به دست صاحبانشان رسید خبر دهم که بعد از مرگم دعایم کنید. اما شاید این کار را نکردم. خب شاید برای صاحب جدید سخت باشد کتابی را که بوی مرگ دیگری را می دهد دوست داشته باشد . بعد از حرفهایم پشیمان می شوم و فکر می کنم که باید بهانه ای جور کنم که دعایم کنند. نمی دانم. اصلا مگر این روزها کسی ، کسی را دعا می کند. زنده ها به هم رحم ندارن آن وقت من ِ ناگهان مرده چه تصوراتی دارم ! بعد سراغ مابقی متعلقات می روم. احتمالا وسایل اتاقم را به دوستانم می بخشم و تابلو ها ... نمی دانم این همه تابلو به درد چه کسی می خورد . شاید اصلا به همان غریبه های فیس بوک دادم. شاید هم یک مسابقه ای چیزی راه انداختیم . از آن مدل فعالیت های فرهنگی هنری . شاید هم برای تزیین جایی پست کردم. شاید هم به خوابگاه دانشجوها بردم تا کمی تحمل کنند. اما هر چه هست از این اتاق بیرون می برم. می دانی شنیده ام آدمها در چیز هایی که دوستشان دارند بعد از مرگشان حلول می کنند . حیف نیست بازی راه بیاندازیم در خانه ؟ آری ، باید به این هم فکر کنم که کجا حلول کنم . و این ساز عجیب ؛ خب می دانی به استادم می گویم می خواهم عوضش کنم یا نه دارم به شهرستان می روم یا شاید آخ یادم نبود پدرم نمی گذارد ، بیشتر ترکم می کند . باید به استاد بفروشم این طور نمی شود . این یکی را باید فروخت. با این یکی باید قبیحانه رفتار کرد .از شرش که خلاص شدم پولش را در حسابی می ریزم . و نامه ای روی میز می گذارم که بیایید حالش را ببرید صدایش را بالدم خفه کردم. حالا بروید با پولش شادی صداهای نبوده را بخرید.راستی دلشان میاید آن پول را خرج کنند ؟ واقعا ؟ راست می گویی ... آدمها همیشه توجیهی دارند برای کارشان .
سومی را که شکاندم لایه های چوبش در پوستم فرو رفت و دستم خون آمد . راستی سرطان خون چه طور است ؟
پ .ن : با مدعی بگوی که ما خود شکسته ایمــــــــــ محتاج پنجه نیست که با ما درافکنیــــــــــ
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند