انقضا
احساس عجیبی دارم. شبیه حس منقضی شدن. انگار بطری خالی ای باشم یا حس خالی شدن داشته باشم. یا از آن حس هایی که یک دفعه میرسی و می فهمی امتحان تمام شده. یا می رسی و میبینی از بلیطت جامانده ای. نمی دانم. حس عجیبی از دیر شدن. یا اصلا شاید آبرنگی که سالها نگهش داشتی و حالا که هوس رنگ ریختن داری همه چیز گسیخته و پودر شده است . تا می آیم بگویم آدم گاهی ... یاد حرف تو می افتم. نه حرف تو بلکه تندی ِ حرف ِ تو. محکم به من گفتی من به آدمها چه کار دارم؟ تو چه می خواهی بگویی ؟ ... راستش از آن روز هر بار که میایم حرفهایم را شروع کنم یاد ِ آن تندی می افتم و ناگهان مکث می کنم . و بعد صدای تو ... همه گویند طاهر کَس ندارد ... خدا یار من است چه حاجت به کَس ؟ وبعد یادم می رود چه می خواستم بگویم . یادم میرود ...
میدانی چی دلم میخواهد ... این که یک نفر پیدا شود و دستم را بگیرد و برویم . برویم و تمام خیابان های خلوت شهر را بگردیم. برویم و پشت کافه ها مردم را تماشا کنیم . برویم و چای خوردن مغازه دارها را نگاه کنیم . و بعد شاید در صف های بلند بایستیم و سردمان شود. یادم نمیاید صفِ چی. اما بلند . و بعد هجوم انسانهای شاد بعد از اتمام یک کنسرت شورانگیز را در کاخ سعد آباد یا که نیاوران نظاره گر باشیم و بعد ندانیم که دلمان می خواست آنجا باشیم یا نه. تمام شب روی سنگفرش هایِ خلوتِ ولیعصر پرسه بزنیم و نگران ساعت 2 بامداد نباشیم . و خدارا شکر می کنم اگر یادمان نیاید این روزها کار و درس چه می گوید. یادمان نیاید کتاب ها و نویسندگان از ما چه ساخته اند. و فراموش کنیم تئاتر ها و فیلم های در حال اجرا و اکران را. و شاید در این یخبندان ِ این صف ِ بلند ناگهان دلمان هوای یک سنتور خیابانی یا شاید یک سه تار و تنبور خیابانی کرد . شاید هر سه لرزیدیم و یادمان رفت همه چیز آرام خاموش می شود و صبح که بیدار می شویم برای اولین بار دستان هم را بگیریم و من به تو ، شاید هم تو به من بگویی : من شما را جایی دیده ام . چهره تان آشنا است. یادم نمیاید . دیشب سخت خوابم برد ...
میدانی چی دلم میخواهد ... این که یک نفر پیدا شود و دستم را بگیرد و برویم . برویم و تمام خیابان های خلوت شهر را بگردیم. برویم و پشت کافه ها مردم را تماشا کنیم . برویم و چای خوردن مغازه دارها را نگاه کنیم . و بعد شاید در صف های بلند بایستیم و سردمان شود. یادم نمیاید صفِ چی. اما بلند . و بعد هجوم انسانهای شاد بعد از اتمام یک کنسرت شورانگیز را در کاخ سعد آباد یا که نیاوران نظاره گر باشیم و بعد ندانیم که دلمان می خواست آنجا باشیم یا نه. تمام شب روی سنگفرش هایِ خلوتِ ولیعصر پرسه بزنیم و نگران ساعت 2 بامداد نباشیم . و خدارا شکر می کنم اگر یادمان نیاید این روزها کار و درس چه می گوید. یادمان نیاید کتاب ها و نویسندگان از ما چه ساخته اند. و فراموش کنیم تئاتر ها و فیلم های در حال اجرا و اکران را. و شاید در این یخبندان ِ این صف ِ بلند ناگهان دلمان هوای یک سنتور خیابانی یا شاید یک سه تار و تنبور خیابانی کرد . شاید هر سه لرزیدیم و یادمان رفت همه چیز آرام خاموش می شود و صبح که بیدار می شویم برای اولین بار دستان هم را بگیریم و من به تو ، شاید هم تو به من بگویی : من شما را جایی دیده ام . چهره تان آشنا است. یادم نمیاید . دیشب سخت خوابم برد ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۱۲ ساعت 20:46 توسط مونا
|
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند