دریغا...
دل من همي داد گفتي گواهي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي
ولي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گواهي
من اين روزرا داشتم چشم وزين غم
نبوده است با روز من روشنايي
جدايي گمان برده بودم ليكن
نچندان كه يك سو نهي آشنايي
به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده است جز بي گناهي
بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زود سيري چرايي
كه دانست كز تو مرا دير بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جرم و جفايي
دريغا دريغا كه آگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي
همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي ر ا نشايي
نگا را من از آزما يش رهايم
مرا باش تا بيش از اين آزمايي
مرا خوار داري و بي قدر خواهي
دگر تا بدين خو كه هستي نپايي
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند