مگر فرهاد بايد بود نا از عشق شيريني
به دستت بي ستوني را ز راهي سخت برچيني
مگر مجنون بايد شد كه تا از عشق ليلي
به دشتي چشم آهو را چو چشم ليلي ات بيني
منم غمخانه اي دارم نه مجنونم نه فرهادم
خدايا آتش دردم ميان سينه مي بيني
به دل باري گران دارم كه شيرين و گهي تلخ است
ولي هرگز نكردم بر جهان تار نفريني
بگو باران عشقش را بباراند بر دل زارم
ندارم طاقت يكدم شكست و آه غمگيني!
دل من گرفته اينجا هوس سفر نداري...
اين روزا خيلي دلم گرفته دنبال خودمم خودي كه گم كردم لابه لاي ورقها نوشته ها عكسها و شنيده ها . دلم براش تنگ شده اينجا قيمت دنيا قيمت آدما رابطه ها چنده ؟ نكنه با دستامون هر دفعه يه ذره از خدامونو بفروشيم ؟
بهاي دوستي و كي داده ما يا دنيا ؟ رنگ سادگي چه رنگيه؟ و اگر يگيم خسته ايم چه جوري بايد فرياد بزنيم؟
كاش يكي حرفاي دلمو مي شنيد ...
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۱۲/۲۰ ساعت 1:59 توسط مونا
|
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند