از پس شيشه ي عينك استاد سرزنش وار به من مي نگرد

باز در چهره ي من مي خواند كه چه ها بر دل من مي گذرد

مي كند مطلب خود را آغاز

بچه ها عشق گناه است گناه

واي اگر بر دل تو خاسته اي

لشكر عشق بتازد بي باك

مبصر امروز حواسم را خواند بي خبر داد كشيدم غايب!

رفقايم همه خنديدند !

كه جنون گشته به طفلك غالب

بچه ها هيچ نمي دانستند كه من اينجايم و دل جاي دگر

دل آنهاست پس درس  و كتاب

دل من در پي شوري دگر!

با خيالت خوشم از اول زنگ

من به ياد تو و آن خاطره ها و آن روز بهار

كه تو را ديدم در جا

تو سخن گفته اي اما نه ز عشق

من سخن گفته ام اما نه ز درد

با خيالت خوشم از اول زنگ

لحظه اي فارغ از اين دنيايم

و اينجاست كه باز مي بينم ...

از پس شيشه ي عينك استاد

سرزنش وار به من مي نگرد

 

 

وای تعطیلات تموم شد چی کار کنم؟برام دعا کنین سالم خوب با امتحانا شروع شه....

 راستی عاطفه جون هلیا را باز به تو بخشیدم اما دفعه آخرت باشه هاحالا دوباره شروع می کنیم به یاد اون روز:  بخواب هلیا(عاطفه ی من) که دیر است . دود دیگانت را آزار می دهد...

مرسی از سعیده جون یا همون تازه از سفر اومده ی گلم به خاطر لطفش