چشمان تو چیزی دارد که مرا وادار به نوشتن می کند…

نوشتن را از کی آموختیم؟ نمی دانم اول خواندیم یا نوشتیم و یا شاید اول درد کشیدیم و زجر را انگاشتیم و بعد دنیا با دیدگانی اشک آلود به نظاره نشستیم اما آخر پس کی نوشتیم؟ آری نوشتیم و تنها دیکته کردیم اما هیچ وقت یاد نگرفتیم از دل بنویسیم از فکرو نیاز و درد و امید بنویسیم .

خسته ام از دفتر خاطراتی که بسته خواهد ماند- می دانم.

می دانم در این شهر کبود دلهای زیادی غمناک و خموش است. چرا سعی نکنیم این قفلها را بشکنیم و الفبای جدیدی برای یادگیری نوشتن بیافرینیم. می خواهم از دردهایم بنویسم و می دانم روزی چشمانت خواهد خواند...

دنیا در بستر دیدگانم ننگ و دلخراش شده. این روزها همه چیز به هم گره خورده است .تظاهرات و تشویش بیرونی و آشفتگی درونم و مملکتی که در حال تاراج است به غیر.