نگاه تو
رنگها را روی طاق نگاهت پاشیده ام
چشمانت را آبی کشیدم
…همان آبی فریبنده
موهای بلندت را در باد طلایی کرده ام
… به همان قیمتی که دلم را لرزاندی
دستانت را تب زده می کشم تا مبادا از میان انگشتانم پایکوبی رفتن سر دهند
اما بی رنگی نگاهت را چه کنم
تابوت تردید تبسم!
مرا به سایه های مژگانت وا مگذار
ای عبور هزاران شب پره از بام دلم
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۰۴ ساعت 1:17 توسط مونا
|
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند