لحظه آبي عشق!
هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!از جايم بلند شدم،
پنجره را باز كردم
و ديدم زندي هم هر از گاهي زيباست!
شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط
چه صداي قشنگي دارد!
فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون ميخنديدم!
فهيدم كه عشق،
آسمان روشني دارد!
رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم!» باز كردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۸/۱۴ ساعت 19:38 توسط مونا
|
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند