گمان میبرم که در دایره ای بی پروا اسیر هستم …

می چرخم و بی امان به این تکرار انبوه زده ی این روزهای سر در گم می اندشم . چرا گمان بردی روزهایم را فروختم ؟ هبوط را تجربه نکرده ای ای شب زده تا نگاهم را بیینی تا دردهایم را لمس کنی و یا شاید امانم را امین کنی…

پرپره ی پروازم ـ شوق شبنم شبهایم ـ هنوز هم می گویم …« نگاه تو» چیزی دارد که مرا وادار به نوشتم می کند!

بین من و تو تنها یک نردبان است و در اوج این نردبان سکوت !