اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

با توام

           ای لنگر تسکین!

                             ای تکان های دل!

                                                  ای آرامش ساحل!

با توام

ای نور !ای منشور!

                ای تمام طیف های آفتابی!

                                     ای کبود ارغوانی!

                                                        ای بنفشابی!

با توام

ای شورای دلشوره ی شیرین!

                               با توام ای شادی غمگین!

با توام

       ای غم !

              غم مبهم!

ای نمیدانم!

                  هر چه هستی باش !

اما کاش...

نه جز اینم آرزویی نیست:

                      هر چه هستی باش !

                                                    اما باش!

گذر زمان

دیروز

 ما زندگی را

 به بازی گرفتیم

امروز او

ما را...

فردا؟

...

هنوز کنار پنجره کسی منتظر است

و جاپای یک نگاه در امتداد این سایه روشن رنگ رنگ

مرا به قصه ماندن پایبند می کند...

من و تو...

همیشه در بچگی دخترهاعاشق عروسکها می شوند و پسرها عاشق مردان غول پیکر اما نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می شوند پسرها عاشق عروسکها می شوند و دخترها عاشق مردان غول پیکر.

 

لیلی و مجنون نتی

گله می کرد ز مجنون لیلی

که شده رابطه مان ایمیلی

 

حیف از رابطه ای انسانی

که چنین شد که خودت می دانی

 

عشق وقتی بشود دات کامی

حاصلش نیست به جز نا کامی

 

نازنین خورده مگر گرگ ترا ؟

برده یا دات کام و دات ارگ ترا؟

 

بهرت ایمیل زدم پیشترک

جای سابجکت نوشتم به درک

 

به درک گر دل من غمگین است

به درک گر غم من سنگین است

 

به درک رابطه گر خورده ترک

قطع آنهم به جهنم به درک

 

آنقدر دلخور از این ایمیلم

که به این رابطه هم بی میلم

 

مرگ لیلی نت و مت را ول کن

همه را جای ok کنسل کن

 

Off  کن کامپیوتر را جانم

یار من باش و ببین من ON  ام  

 

اگرت حرفی و پیغامی هست

روی کاغذ بنویس با دست

 

نامه یک حالت دیگر دارد

خط تو لطف مکرر دارد

 

خسته از  font   و format شده ام

دلخور از گردلی @ (ات) شده ام

 

کرد ریلای به لیلی مجنون

که دلم هست از این سابجکت خون

 

باشد فردا تلفن خواهم کرد

هر چه گفتی که بکن خواهم کرد

 

زودتر پیش تو خواهم آمد

هی مرتب به تو سر خواهم زد

 

راست گفتی تو عزیزم لیلی

دگر از من نرسد ایمیلی

 

نامه ای پست نمودم بهرت

به امیدی که سر آید قهرت...

 

 

 

 

لحظه آبي عشق!

هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!
از جايم بلند شدم،
پنجره را باز كردم
و ديدم زندي هم هر از گاهي زيباست!
شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط
چه صداي قشنگي دارد!
فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون ميخنديدم!
فهيدم كه عشق،
آسمان روشني دارد!
رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم!» باز كردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?

یادتون نره که..............

ما باید همیشه با همان سلاحی با دنیا روبه رو شویم که ما را تهدید می کند.

رویاهای ما فقط مال خودمان هستند و فقط ما می توانیم تلاشی را که برای زنده نگه داشتن آنها لازم است بلد باشیم .

یک مبارز حقیقی روزهایش را تلف نمی کند تا نقشی را بازی کند که دیگران برایش انتخاب کرده اند

خداوند راه ما را با گامهای خودمان می سازد.

کسی که برای من می دزدد از من نیز خواهد دزدید

ما از آزادی سخن می گوییم در حالیکه اسیر گناهان خویش هستیم .

بدی هرگز نیکی نمی آورد

اگر چیزی خوب پیش نمی رود به خاطر آن است که هنوز به آنجا که باید نرسیده ای

اگر قادر به عشق ورزیدن باشیم قادر به دوست داشته شدن نیز خواهیم بود فقط زمان مطرح است.

خداوند همه را دعوت کرده شرطی نگذاشته کافی است حرکت کنیم و بخواهیم آنگاه همه از آب حیاتش خواهیم نوشید.

گاهی نمی فهمیم شوخی کوچک ما شاید همان قطره ای بوده است که جامی پر از درد و رنج را لبریز کرده است

فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم

باشد که آتش خرد راه ما را روشن گرداند .

باشد که آتش عدالت گامهای ما را هدایت کند .

 

 

پسرها پشتشان گرم است به سنگستانی از نجابت . نجابت یعنی دختر

 

 

زندگی سه رکن دارد اصلا عاشق نشو اگه شدی واسه عشقت بمیر اگه مردی خاک بر سر بی جنبه ات

 

شوخی با سهراب

اهل شهرستانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم

جرعه آبی

سر سوزن دوغی

خانه ای دارم از چوب درخت

دوستانی برتر از درد دگران

من بدهکارم

تخت خوابم بسته...کفشم تور

در خانه من

جریان دارد سوسک

جریان دارد موش

خانه از پشت دیوار پیداست

همه اعضای وجودم متلاشی شده است

من ناهارم را در کنار علف باغچه صرف خواهم کرد

پی پیتزای علف

خانه ام بر لب حوض

اهل شهرستانم

پیشه ام بیکاری است....

 

 

 تنها دلی دارم/ که اینگونه بی امان که برای تو می تپد/ می ترسم پیله بشکافد/ پروانه ای شود و بگریزد....

دنیای ما

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. و ريز علي همچنان در حال کف دستي رفتن به منابست سقوط قطار و براي اينکه بيان کند به تخم چپم .

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد