صدا
دلم گرفته.از صدا.صداها.نمی دونم چه مرگم شده.نمی دونم چی یه دفعه این روزا داره بهمم می ریزه.دلم یه صدا می خواد. گرم. آروم .و پر از تنهایی.و پر از تبسم خواب. یه تار. یه ساز. یه صدا. شاید یه کلام. و پر از نسیان. یه کلام پر از سکوت. پر از دشواری درک. پس چرا صدایی نیست. این پراش لعنتی نور کجا می ایستد؟!
تو خون من چیه؟تموم چیزایی که نمی خوام ؟ تموم چیزایی که رنجم می ده؟ کی مرز دایره ها رو می کشه؟ کی؟ من فقط یه صدا می خوام. کی صداهارو از دنیای من پاک کرده؟
بیا امشب برای آن آرزوهایی گریه کنیم که دفن شدند. بیا امشب برای تمام صداهایی که نخواستیم و شنیدیم گریه کنیم. مژه هایم می سوزد. بیا برای صدا های خفقان گرفته ی دلهایمان بگرییم.بیا. تا صبح چیزی نمانده.صبح سرد است و آفتابی.صبح تو نیستی و دنیایی. صبح. آری تا صبح یک صدا فاصله بود که یادمان رفت از هم بدزدیم.تا صبح من و این مژه ها...دو قدم مانده به صبح.دو قدم تا نسیان صدادو قدم تا تابش نور .دو قدم تا رفتن شور
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند