بخوان!

تمام لحظه هایی که به تو و دنیایت بدهکارم ، پشت سرود مردمک های چشمانت بود که با باد از شیشه ی پنجره ، صدا ها را هجومی می کرد و به دستانم سر می داد...

تمام لحظه هایی که به من بدهکاری ، چشمانی بود که به انتظارش آفتاب گردان را صبح ها آب می داد و شبها نور را تا اختراع ماه گرفتگی امید می داد...

تمام این سادگی ها را هم که ببخشیم ، برای نم نمک های تاب دار باران حیاط، ذوق های ارغوانی سلام ، نمی توانم فراموش کنم ، نمی توانی فراموش کنی

ساز زیبای بودن را!...با هم...

دوباره بخوان، جهان برای دیدارت شکوفه تاراج کرده و زمین ستاره و آسمان دریا!

برای چشمانت

دوباره بخوان

بین من و تو تنها یک پل است. سکوت! دوباره بخوان

سلام

confess

یه وقتایی شبیه یه هذیون بزرگ هستی. اصلا نمی فهمی کجایی برای چی هستی؟ اصلا چته؟ اصلا چی می خوای. فقط می دونی اینجا جات نیست . این راهش نیس. نه این مدلی نباید می شد. اینکه یه جای کار می لنگه و یه جا چشمکاش ناقصه نمی دونم تقصیر توهم منه یا تجسم تو!

اصلا نمی دونم چمه . بی خیال. فقط جات خالیه...

بعدش به  این فکر می کنی که این خلأ بی دلیلو چه جوری می شه پر کرد. نه با کسی نه با چیزی! نه وقت داری و نه دل و دماغ حرف زدن و دیدن و خوندن و ... ولی هنوز حوصله شنیدن دارم. شاید این چند روز کم شنیدم. شاید مفت شنیدم. نه بازم نشد. اصل ماجرا از دستم رفت. بی خیال . فقط جای نگاهت خالیه...

شایدم یهو حسودیم شد شاعر شم یا نویسنده . شایدم یه موزیسین آروم. یا نه یه موزیسین آروم شاعر گیج! شاید یه ... بی خیال. فقط جای صدات

نگات

جات

خالیه!

امید

در طلب کوش و مده دامن امید ز دست

دولتی هست که یابی سرِ راهی،گاهی

گیج

هزار و صد واژه مست هم که به این شب تقدیم کنی

از ابهام تو باز هیچ هم هیچ است

بس نیست؟!

کادو...

سال اول دبیرستان دختری روی نیمکت جلویی من می نشت که عاشق فیزیک بود، کلاسوری مشکی داشت که عکسی از انشتین با موهای آشفته چسبانده بود. ارائه فیزیک می داد و با اعتماد به نفس سر کلاس ادبیات از سهراب سپهری و شعراش و اتاق آبی حرف می زد. در نظرم غرور خاصی داشت که نمی شد بهش نزدیک شد.اما روز افطاری مدرسه شعرخوانی زینب، مونا  رو به گروه ما ( من ، زینب وعطیه که از پنجم دبستان با همیم ) وصل کرد.

سال دوم من ، زینب، عطیه ، مونا، نرجس و سعیده صالحی ردیف کنار دیوار روی سه تا نیمکت به صورت گردشی می نشستیم. وقتی زینب رفت انسانی دیگه نچرخیدیم و من ومونا هم نیمکتی شدیم. نمی دونم از کجا باهم صمیمی شدیم؟! از نسل 3 های سه شنبه، از کتاب هایی که باهم خوندیم ، از فیلم هایی که باهم دیدم؟؟همراهی ها مارو بهم نزدیک کرد فهمیدن ها ما رو همدل کرد.

بعد از اون تو همه جای زندگیم رد مونا هست . تمام روزها، تمام تجربه ها، شادی ها و غم. روزایی که کسی اشکهای منو نمی بینه مونا اونا رو پاک می کنه و تو شادی ها اون دستم و می گیره. نقاشی همه ی دوستیمون تو قاب واژه غیر ممکنه. چیزایی هست که فقط برای ما دوتا معنا داره. مونا برای من فراتر از یه دوست خوبه، هدیه ایی از طرف خدا.

روزهای اول تیر برای من رنگ دیگری دارد، روز تولد مونا...

تولدت مبارک بهترین


به نقل از وبلاگ " ایستگاه دایره ای " کادوی تولد سعیده جان...


ترنج نویس: سعیده فوق العاده ترین و بهترن کادوی تولدمو امسال بهم داد. اون همه خاطرات خوب که به قول زینب با شادی و بغض همراهه. بهترین دوستا همیشه جاودانه اند و تنها شوقی که روز تولدم هر سال برام میاره لذت زندگی نیست بلکه لذت دیدن کلام دوستان زندگیم است.آنانی که به هر نقشی رنگ بخشیدند...

مبارک...


خود را درون گلم نهان می کنم

تا آ نرا به سینه ات بزنی

و مرا نیز بی اختیار در بر کشی

خود را درون گلم نهان می کنم

تا چون در گلدانت بپژمرم

تو بی اختیار هوای مرا کنی

 

ترنج نویس : تولدم مبارک  "از طرف چشمان تو که هنوز هم چیزی دارد..."