سال اول دبیرستان دختری روی نیمکت جلویی من می نشت که عاشق
فیزیک بود، کلاسوری مشکی داشت که عکسی از انشتین با موهای آشفته چسبانده بود.
ارائه فیزیک می داد و با اعتماد به نفس سر کلاس ادبیات از سهراب سپهری و شعراش و
اتاق آبی حرف می زد. در نظرم غرور خاصی داشت که نمی شد بهش نزدیک شد.اما روز
افطاری مدرسه شعرخوانی زینب، مونا رو به گروه ما ( من ، زینب وعطیه که از پنجم
دبستان با همیم ) وصل کرد.
سال دوم من ، زینب، عطیه ، مونا، نرجس و سعیده صالحی
ردیف کنار دیوار روی سه تا نیمکت به صورت گردشی می نشستیم. وقتی زینب رفت انسانی
دیگه نچرخیدیم و من ومونا هم نیمکتی شدیم. نمی دونم از کجا باهم صمیمی شدیم؟!
از نسل 3 های سه شنبه، از کتاب هایی که باهم خوندیم ، از فیلم هایی که باهم دیدم؟؟همراهی
ها مارو بهم نزدیک کرد فهمیدن ها ما رو همدل کرد.
بعد از اون تو همه جای زندگیم رد مونا هست . تمام روزها،
تمام تجربه ها، شادی ها و غم. روزایی که کسی اشکهای منو نمی بینه مونا اونا رو پاک
می کنه و تو شادی ها اون دستم و می گیره. نقاشی همه ی دوستیمون تو قاب واژه غیر
ممکنه. چیزایی هست که فقط برای ما دوتا معنا داره. مونا برای من فراتر از
یه دوست خوبه، هدیه ایی از طرف خدا.
روزهای اول تیر برای من رنگ دیگری دارد، روز تولد مونا...
تولدت مبارک بهترین
به نقل از وبلاگ " ایستگاه دایره ای " کادوی تولد سعیده جان...
ترنج نویس: سعیده فوق العاده ترین و بهترن کادوی تولدمو امسال بهم داد. اون همه خاطرات خوب که به قول زینب با شادی و بغض همراهه. بهترین دوستا همیشه جاودانه اند و تنها شوقی که روز تولدم هر سال برام میاره لذت زندگی نیست بلکه لذت دیدن کلام دوستان زندگیم است.آنانی که به هر نقشی رنگ بخشیدند...