...
از دوستی آواز دادم ، دل و جان فرا ناز دادم.
از دوستی آواز دادم ، دل و جان فرا ناز دادم.
می چرخم و بی امان به این تکرار انبوه زده ی این روزهای سر در گم می اندشم . چرا گمان بردی روزهایم را فروختم ؟ هبوط را تجربه نکرده ای ای شب زده تا نگاهم را بیینی تا دردهایم را لمس کنی و یا شاید امانم را امین کنی…
پرپره ی پروازم ـ شوق شبنم شبهایم ـ هنوز هم می گویم …« نگاه تو» چیزی دارد که مرا وادار به نوشتم می کند!
بین من و تو تنها یک نردبان است و در اوج این نردبان سکوت !
رنگها را روی طاق نگاهت پاشیده ام
چشمانت را آبی کشیدم
…همان آبی فریبنده
موهای بلندت را در باد طلایی کرده ام
… به همان قیمتی که دلم را لرزاندی
دستانت را تب زده می کشم تا مبادا از میان انگشتانم پایکوبی رفتن سر دهند
اما بی رنگی نگاهت را چه کنم
تابوت تردید تبسم!
مرا به سایه های مژگانت وا مگذار
ای عبور هزاران شب پره از بام دلم
نوشتن را از کی آموختیم؟ نمی دانم اول خواندیم یا نوشتیم و یا شاید اول درد کشیدیم و زجر را انگاشتیم و بعد دنیا با دیدگانی اشک آلود به نظاره نشستیم اما آخر پس کی نوشتیم؟ آری نوشتیم و تنها دیکته کردیم اما هیچ وقت یاد نگرفتیم از دل بنویسیم از فکرو نیاز و درد و امید بنویسیم .
خسته ام از دفتر خاطراتی که بسته خواهد ماند- می دانم.
می دانم در این شهر کبود دلهای زیادی غمناک و خموش است. چرا سعی نکنیم این قفلها را بشکنیم و الفبای جدیدی برای یادگیری نوشتن بیافرینیم. می خواهم از دردهایم بنویسم و می دانم روزی چشمانت خواهد خواند...
دنیا در بستر دیدگانم ننگ و دلخراش شده. این روزها همه چیز به هم گره خورده است .تظاهرات و تشویش بیرونی و آشفتگی درونم و مملکتی که در حال تاراج است به غیر.