نمايشگاه من
تو همه راز جهان ريخته در جشم سياهت...
با اينكه از اون دسته ادمهايي هستم كه سعي مي كنند با احساساتشون روبه رو شوند و كنترلشون كنند اما اين مهار كردن برام ديشب واقعا كار سختي بود. ديشب بعد از اينكه براي نمايشگاه چند تايي كارت پستال نوشتم عشق هنر رئال يه سرم زده بود . حدود ساعت 2 شب بود . دلم مي خواست روي بوم بكشم ولي ديدم ارزش بردن به دانشگاه رو نداره. خوبي سبك رئال اينه كه يه حس رهاييه قشنك به ادم مي ده به خصوص اگه با يه موزيك راك همراه شه. روي صندلي خوابم برد و نزديكاي صبح رفتم سر جام . اما اين حس اضطراب مهار نشدني انقدر شديد بود كه مردمك جشمم را انقدر كشيد تا بعد از نماز صبح بي اراده فكر خورشيد خانوم و تذهيب به سرم زد!
تا حدود 9.30 كشيدم و رنگ زدم و وقتي سرم را از روي ميز بلند كردم يه عالم جوهر و گواش و آبرنك و قلم مو ديدم كه هر كدام سركشان به دنبال آرامش بودند. فوق العاده كثيف بود. دوده هاي عود و آثار رنگ روي تمام وسايلم جا خوش كرد بود و باز انگار من راضي بودم . هزار نه و آري به مخيله ام مي شتافت. اعتراف مي كنم مي ترسيدم و استرس عجيبي داشتم كه نمي توانستم با هيج كس سهيمش كنم. نزديك دانشگاه انگار ديوارها هم دهن كجي مي كردند من مي گريختم.
حس فوق العاده اي بود. باورم نمي شد در همان بدو نمايشگاه تا لحظه آخر تمام كارهايم به راحتي فروش رفت. هنوز هم انكار در همان كما هستم. وقتي حالا به دور و برم نكاه مي كنم مي بينم حتي يك خط كوچك هم از خودم برايم نمانده .با اينكه تابلو هاي اخر را اصلا قصد فروش نداشتم اما نمي دانم چگونه از دستم پريد و حالا من مانده ام و كلي قول به تمام كساني كه دوستشان دارم...
اينكه دوستانم آمدند و اينكه با يك دوست قديمي و جالب برگشتم – اينكه توانستم و شد و در ناباوري تمام فوق العاده انجام شد – واي چه حس خوبي دارم.
شايد بال دارم يا كه نه شايد امشب فال من است.
هرجه هست مال من است
امروز يك كيف موبايل از پوست اسب هم خريدم . عجيب دوستش دارم. حس نابي كلا به اسب دارم اما انگار اين اسب جزئي از من بود. نمي دانم مي فهمي يا نه اما انگار روزي سوارش مي شوم!
شب دلم مي خواست به همه مردم سلام كنم و لبخند بزنم. دلم پر مي كشيد تا تاب بازي كنم. انگار همه ستاره ها به من چشمك مي زدند و با شرابي قطراني گذاشتند دمي فراموش كنم فردا را.
آسمان – عشق – زمين – اب و هوا مال من است!
حالا که فکر می کنم حس خلا عجیبی دارم . بین خودمان باشد اما دلم سوخت . حسابی دستم خالی شد. نمی دانم باز کی وقت می کنم بنویسم...
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند