روايت انديشه هاي يك روز من 3

امروز شبيه يك روز لعنتي شروع شد . يه روز جهنمي. از اون روزا كه از باز شدن پلك جشمانت مي فهمي كه اگر كور باشي زنده تري...

زنگ زدن لعنتي تو بعد از 4 ماه بيش از اينكه من را دلتنگ كنه خط خطي كرد. صدات برام بوي مرداب بود و دوست داشتنت حالا مثل عشق به بادكنك. مدتهاست به هيچ كسي اجازه نمي دم از يه قدمي قلبم رد شه. باز هم اصرار؟

تمام فجايع از ديروز نشات مي گيره. براي اولين بار توي حياط نشسته بودم. سايه قشنگي زير درخت بود و حياط هم تقريبا آروم. فكر كردم يه روز و مي تونم بي محابا باشم. با دوستانم  نشسسته بودم و بي خيال از همه كارهاي تذهيبم را كامل مي كردم كه ان پسرك ابله به خودش اجازه داد و مدام بين ان همه جمعيت از من خواهش مي كرد كه نقاشي هايم را نشانش بدهم . لفظ نقاشي را بارها شنيده بودم اما نه به اين حد منزجر كننده. براي اولين بار با اينكه انقلابي از پاسخ درونم رستاك شده بود سكوت كردم و فقط ابعاد احمقش را سنجيدم. از ان لحظه بهم ريختم. سكوتي كه كردم و اصرار بي حد او. به مادرم مي گويم حالم بد است . خيلي بد. به حدي كه احساس مي كنم به مشاور نياز دارم. مي گويم دوست دارم با كسي حرف بزنم . از تو دارم مي پوسم. مي گويم براي فرار از اين دانشگاه و تمام ادمهايش حتي حاضرم يك سال از عمرم را پشت كنكور هنر بگذرانم و در جمعي باشم كه حرفهايم يا افكارم قالب داشته باشد. مي گويم مرا چه به بازرگاني و تجارت؟ نه اقتصاد مي فهمم و نه مانده و بستانكار. از تمام فصول تراز و حساب و سود و زيان و توسعه  از همه بيزارم. دلم يك گوشه دنج مي خواهد. يك نگاه بارور شده از سكوت. مادرم مي خنددو مي گويد اگر كمي صبر كني بهتر مي شوي اما من هر روز دارم بدتر مي شوم . دارم بغض مي شوم . نمي بيند...

و اين صبح لعنتي يادم اورد كه كلاس تذهيبم ر وي هواست و دانشگاه تمام وقتهاي خطاطي ام را دزديده. يادم اورد

وقتي ديدم براي صبحانه پنير نداريم و مجبورم به كره و مربا تن بدهم و بعد اينكه فراموش كردم دستكش ظرف شويي بخرم و حالا مجبورم با كف دست و پنجه نرم كنم اخرين تير, شكستن قلم كتابتم بود كه شكست خوردم. باز ايستادم و خواستم با موزيك و رقص نفهمم و ا نقدر گيج بخورم كه بيفتم . دقيقا توي همين روز لعنتي بايد عودم تموم مي شد و دقيقا همين امروز بايد تلفن همسايه مان خراب شود و وسط اهنگ در خانه ي ما را بزند.

(می دانم شاید به نظرت زیادی حساسیت باشد اما برای یک ویرانی کا فی بود)

درست همين امروز خرد شدم وقتي از دهنم پريد كه مي خواهم به خانه هنرمندان بروم و عطيه (دخترخاله ام) اصرار كرد كه با من باشد. ديگر نااميد شدم. اخرين جايي كه مرا مرمت مي كند خانه هنرمندان است و حالا مجبورم عطيه را تحمل كنم . اين بزرگ ترين خريت زندگيم بود.

در اوج اين بحرانها بايد راننده تاكسي   اهنگ ساسي مانكن بگژارد و بعد به تو بگويد بيا با هم اشنا شيم ؟؟؟

كلاس خط و استاد كمي ارامم كرد و بعد ديدن عطيه. چنان ارايشي كرد و چنان که همه ما را تماشا مي كردند كه طاقت نياوردم و گفتم فكر كردي حامد بهداد و مي بيني كه اين  قدر...؟

اين قدم اول بود و عشوه ها و ابرو ها . واي چرا امروز؟

مي خواستم از عطيه فرار كنم اما راهي نبود. باغ هنر به من روح زندگي مي دهد. انگار  با من نجوا مي كند.  انجا ادمها به تو زل نمي زنند . تمام مجسمه هايش اسايش بينايي اند . اين جا مي تواني با هر غريبه اي حرف بزني . درد و دل كني . اينجا حرفها يك رنگند. اينجا همه ادمها محترمند. و وقتي حرفهايت تمام شد و سبك شدي خداحافطي كني و بگويي به اميد ديدار و كسي از تو نپرسد اهل دوستي هستي؟ شماره مي گيري؟ اينجا من نبض مي گيرم.

به كتاب فروشي رفتيم. من به عطيه كتاب سلينجر يا هرمان حسه را پيشنهاد مي كنم او از مودب بور مي پرسد...

 انگشتر مي خرم و او عروسك. من در رستوران قهوه مي نوشم تلخ و شعر مي نويسم و او با دوست پسرش دعوا مي كند و رابطه شان بهم مي خورد...

از اينها كه بگدريم امروز كتاب سقوط كامو را پيدا كردم و خوشبوترين عودي كه تا به  حال ديده بودم را خريدم . دلچسب ترين قهوه را خوردم و كمي جان گرفتم .

دلم مي خواهد با كسي حرف بزنم . از رنگ فردا مي ترسم . نمي دانم اين قدمهاي سرگردان را به چه اشتياقي رام كنم. نمي دانم...

ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنر است

چون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم

حافظ اين حال عجب با كه توان گفت كه ما

بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم

من...

بچه که بودم ، دبستان، توی حیاط مدرسه می دویدم و ناظم ها دنبالم می کردند و تا گیرم می آوردند انگار که برای تاوان این مسافتی که دویده اند می خواستند سیلی ای به من بزنند اما تا دستشان بالا می رفت و چشمشان به دختر کوچک که لبخندی با ترس روی لبانش ماسیده بود می افتاد می گفتند بازم تویی مونا! اگه دختر خانوم سعادت نبودی حتما دو نمره از انضباطت کم می کردم . من سرم را می انداختم پایین و در خجالت آب می شدم که آبروی مادرم رفت اما باز دفعه ی بعد یادم می رفت.

شاگرد زرنگی بودم . تمام کارهای کلاس دست من بود. هر بار هم کارت های امتیاز و مهر ها را باید من از دفتر می گرفتم. عادت داشتم با لی لی به دفتر می رفتم. اول سعی می کردم مثل دختر های خوب دستهایم را پشتم بگیرم و سر بزیر باشم اما تا پام دفتر می افتاد لی لی می رفتم . یادم است هر بار ناظمم مرا از دفتر بیرون می کرد و می گفت درست بیا!

بزرگتر که شدم به مدرسه ی عمه ام رفتم. کلاس ریاضی حوصله ام سر می رفت . هر حرفی را صد بار می گفتند . انگار به اکابر درس می دادند. منم که همیشه شعر می نوشتم یا با دوستانم نامه نگاری می کردم. توی هر ردیفی که بودم آنجا ولوله بود.یه بار آخر کلاس تا زنگ خورد 4 تا موشک انداختم جلوی پای معلم. مدیر مدرسه تهدیدم کرد و گفت این بار به خاطر عمه ات اخراجت نمی کنم.

یک روز معلم علومم مرا دید. دبیرستان رفته بودم و اومده بودم تا سری به مدرسه راهنمایی ام بزنم. بهم گفت هنوز شرارت از چشمانت می بارد من که هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم. و من تا شب فکر کردم که اگر اسمم شراره بود حتما بیشتر بهم می آمد.

یه بار هم سر کلاس اجتماعی بودم . همیشه من از بچه ها درس می پرسیدم اما به همه 20 می دادم. یه بار حواسم پرت شد و یادم رفت معلم سر کلاسه. لاک غلط گیر را شوت کردم به کرنر. معلمم آخر کلاس صدام زد و گفت هر چه بگندد نمکش می زنند  وای به حال روزی که بگندد نمک. هیچ وقت اینقدر شرمنده نشده بودم...

دبیرستان دیگر هیچ پارتی ای نداشتم .حواسم را خیلی جمع می کردم.با این که موبایل قدغن بود اما انگار بر من آیه نازل شده بود که هر روز باید ببری. هر چند وقت یکبار کیف ها را چک می کردند. منم یه سوراخ پیدا کرده بودم که اگه از نردبانی که همیشه زیرش بود بالا می رفتم دستم می رسید. خلاصه در زمان تفتیش موبایل من آنجا بود و همیشه به خیر گذشت.

سوم دبیرستان به مدرسه شاهد رفتم که چادر اجباری بود. از اول هم عاشق قدم زدن بودم . حتی صبح ها . از اون آدمایی بودم که نه دیر می رسند نه زود. همیشه وقتی فراش داشت درها را می بست می رسیدم و همیشه هم بهانه ای برای خواهش کردن داشتم.اکثرا گیج آهنگ های صبح که گوش می دادم یادم می رفت چادرم را بر دارم و در راه که به یاد می آوردم وقتی  برای برگشت نداشتم. دم مدرسه که می  رسیدم به موبایل بچه ها زنگ می زدم که برایم چادر بندازند بیرون . به بهانه ی دستشویی می آمدند حیاط و چادر راآنطرف دیوار پرت می کردند و من اجازه ورود به مدرسه پیدا می کردم.

پیش دانشگاهی جای مدرسه مان عوض شد . جایی بود که دیوار تقریبا کوتاهی داشت. آنچا همیشه دیر می رسیدم یا خیلی زود. خیلی بد مسیر بود. دیر که می شد اجازه نمی دادند وارد شوم.عین پسرها کیف و چادرم را می انداختم آنور دیوار و بعد می پریدم. یه بار ناظممان دنبالم کرد.تمام کلاسها را دنبالم گشته بود اما خبر نداشت من توی اتاق اساتید پشت به همه نشسته بودم. اگر پیدایم می کرد حتما اخراج می شدم چون مدرسه ما تعهد به چادر اجبار بود!

یه بار هم یادمه در نمازخانه بودیم ومن داشتم روژ می زدم. یه شال و کلاه لیمویی سفید سرم بود. ناظم از دور مرا دید و آمد که پرونده ام را بدهد دستم. شالم را با بقل دستیم عوض کردم. ناظمه که آمد گیر داد به دوستم اما مدرکی نداشت و به خیر گدشت.

این همه روز به خیر گذشت و دانشگاه قبول شدم و الان که فکر می کنم چه قدر تغییر کرده ام. آن دختر شر و شیطون حالا آرام و متین شده و می خواهد چادر سرش کند!اینقدر تغییر کرده ام که دوستم می گفت وقتی آدم می بینه تو رو با خوش می گه چه دختر مظلوم و خجالتی ای هستی!

 نمی دانم چرا یک دفعه اینها را نوشتم انگار هوس کرده بودم خودم را ورق زنم. نمی دانم .

يك شب پسر بودن؟!!

گاهي آدم تو افكار عجيبي پرسه مي زنه كه وقتي از بينشون مي جهه حس مي كنه جه توهم فانتزي اي رو پشت سر گذاشته لاقل براي من فكر كردن به اين كه اكه پسر بودم جه تيپي مي زدم يه همچين معنايي داره.

من كه هميشه دختر بودن و با تمام ظرافت و حساسيت هاش ستايش مي كردم و نمونه نابي از عشق مي دونستم اين هوس عجيب بوي تناقض مي ده.

نمي خوام بحث كنم كدوم  خوبه يا كدوم بده فقط مي خوام بدونم اگه يه روزي يكي خواست خودش و تو يه موقعيت ديگه ببينه طراحي ذهنش چه جوريه؟!

ماجرا از اين مغازه كوچك تندرست شروع شد . هميشه اغاز در انحناي تاريك ترين كوچه هاست.

اگه پسر بودم يه ست كامل از رنگ هاي شلوار لي داشتم .طوسي روشن مايل به سفيد - آبي آسموني - سبز ارتشي با زمينه روشن و تمام اينها رو با بلوز هاي نايك و لاگست پرتقالي - آبي  - طوسي و سفيد ست مي كردم و همه ماركهاي كفشم لاگست بود و يه دستبند چرم و يه ساعت صفحه بزرگ دستم مي كردم. وقتي مي خواستم برم خانه هنر مندان شلوار كتان قهوه اي و سبز صدري یا سفيد با بلوزهاي سفيد و طوسي تندرست و تنم مي كردم بلوزهايي كه يا به نستعليق جلوه گر شده اند يا با ظرافت ناباورانه اي ساده و گيرا هستند و كفش چرم قهوه اي سوخته لاگست...

جدا اگه پسر بودم چه دنياي متفاوتي داشتم. اون وقت ديگه كسي نبود كه نذاره من به كلاس ويولن برم.

 خودم اسمش و مي ذارم توحش هذيان . اما امشب دوست دارم با اين توحش و تجسم پيراهن هاي تندرست بخوابم...

sweet bitterness

وقتي احساس مي كنم در دنيا دريچه هاي ادراك بسته شده اند تنها براي گريز ا ز انديشيدن مي توانم به زباني بيگانه پناه برم. با خود مي گويم شنيدن اينكه حرفت را نمي فهميم از باور اينكه مي فهمند راحت تر است. زبانم را عوض مي كنم تا يك بار تو هم باور كني كه نفهميدي چه رنجي اين شعر بر من تازيانه زد...

In my hallucination

I saw my be loved flower garden

In my vertigo

In my dizziness

In my drunken haze

Warbling & dancing like a spinning wheel

I saw myself as the source of existent

I was there in the beginning

I was the spirit of love and

Now it's over

There's only the hang over

And the memory of love

And only the sorrow

I yearn for happiness

I ask for help

I want the merci

In my halluces

 

Look at me and hear me

Cause I'm here for that

I'm the moon; and you're moon light, too

I'm the flower; and you're water, too

I have come all these ways

Eager for you

Without shoes or shawl

I want me to laugh

To kill all your worries

To love you

To nourish you

Oh sweet bitterness

I will sweet you

And hear you

I will bring roses…

یک روز تاریخی!

اپيزود1-  صبح . دانشگاه علامه طباطبايي.سلف. روزنامه همشهري. تور گردشگري موزه ابگينه و ملي. 9 مهر

اپيزود 2- ظهر . دانشگاه اميركبير. بوق.... هماهنگي انجام شد. 9 صبح  جلوي متروي امام خميني.ا قاي  بيگي

اپيزود 3-  شب. بوق... هماهنگي انجام شد.  عاطفه بهترين همراه در تور.

 اپيزود 4- 9 مهر 89. نزديك به 10 مهر. تولد فرشته باك دنيا  عاطفه نازم. بر خلاف تصور جمع خوبي بود براي يك تور نا اشنا!

اپيزود 5- موزه ملي. اشنايي با دوستان تايواني. ساعاتي با منشور كوروش البته بدون چفيه.

اپيزود 6- عكس با گروهي از امريكايي ها و نظرات جالب انها در مورد ايران و ايراني.

اپيزود 7- كليساي  پطرس و كره اي ها  و صليب و سرود.

اپيزود 8-موزه ابگينه و معماري مسحور كننده

اپيزود 9- سؤالها و باسخ هاي اقاي بيگي و بماند ادامه ماجرا ...

اپيزود پاياني : امروز بهترين روز مهري اي بود كه داشتم نه براي اينكه لحظات جالبي كه با يك تور گردشگري تجربه مي كردم بلكه براي تك تك انچه را كه از تاريخ دانستم و براي اولين بار حس كردم به تهران بيش از بيش تعلق دارم . در تمام ديوارهاي كبودش لانه دارم و درون تمامي مردمانش حس نزديكي اي دارم كه اگر بخواهيم با لبخند مي شود زنجيرش كرد و با يك عنوان قاب نمود.

خوشحالم كه تولد نازنينم يك خاطره ماندگار شد .

گاهي باور كردن راه دشوارتر از انديشه ان است . اگر استاد تفسير مي امد يا هانيه روزنامه نمي گرفت يا من تصميم نمي گرفتم به جاي خواندن اخرين نمايشنامه روزنامه بخوانم و يا به عاطفه زنگ بزنم و يا هزاران ياي ديگر اگر ديروزي نبود؟!

گاهي طي كردن راه از انديشه اش كوتاهتر است!

پاورقي: اگه هوس كردين يه بار شركت كنين به لينك وبلاگ باستان شناسي سر بزنيد . شايد يكي از جمعه ها هم سفر شديم!

 

روز اول

روز اول  دانشگا ه بهترين خبر مي تونه تشكيل نشدن كلاس اخرت باشه...

كلاس اخر كه تشكيل نشد اولين جايي كه رفتم خيابون وليعصر بود .خيلي وقت بود كه اين طرفا پيدام نشده بود شايدم يه جور انزجار از روزاي اخر...

و بعد نگارستان هنر: امروز افتتاحيه ي جشنواره عكس رشد بود كه شامل دو بخش زاد گا ه من كه در رابطه با جاي جاي ايران بود  و در بخش بعدي نمایشگاه كه مربوط به اموزش وپرورش و دانش اموز مي شد.در بخش دانش اموز كودكان زيبايي را به نگاره كشيده بودند كه طعم انار مهر را مزه مي كردند. كنار هر عكس و كنار هر شيطنت كودكانه به ميزباني دندانهاي تازه جاي شيري را گر فته لبخندي بود كه تقديم هر بيننده مي شد. براي لحظه اي فكر كردم مهر ان روزها ناب ترين روزها ماند...

وقتي سمت انقلاب و يساولي را در پيش گرفتم ارزو مي كردم كاش يك عكاس بودم و  ديگر طبيعت را در دريچه اين قفس نمي دادم و اين بار تمام نگا ه هاي گريزان و سردر گم اين ادمها را به قاب مي فرستادم. نا گهان نگاهم ليز خورد بر روي موهاي دختركي شيرين كه مقابلم  به شيشه تكيه داده بود. بلوز عروسكي نازي كه با دستانش طنازي مي كرد بر تن داشت با راه راه سفيد و مشكي و تل پهن خال خالي سفيد و مشكي روي موهايش و ساپورت  مشكي كه لبه هايش با ظرافت خاصي   سفيد و مشكي را به اغوش كشيده بود. كفش  عروسكي طوسي  ر نگ و جورابي تور دار با گل هاي  طوسي به پا داشت و اوج اين فرشته موهاي خرمايي صافش بود كه روي شانه اش ريخته بود و در انتها تاب ملايمي بر خود تنيده بود . و من در پيكره حجاب و در تمناي رهايي موهاي لختش روي شانه هايش ايستاده بودم... نفهميدم چكونه 8 شب شد. ا نگا ر باز هم امشب دير كردم...

 

تابستان 89:

همیشه بهتربن روزای عمرم تابستونی بود که داشتم مدرک تافلم و می گرفتم . تنها روزایی که درس خوندنم و بیش از هر چی که فکر کنی دوست داشتم. تمام ذوق و شوقم برای روزای زوج و هفت حوض و پیاده روی و آقای نجفی استادم و بهترین دوستم مریم بود.

میز اول می شستیم تا فرصت کافی پیدا کنیم تا با استاد حرف بزنیم. همیشه زودتر از بقیه تستامون و می زدیم و البته شادترین های کلاس بودیم .بعد از کلاس حدود یک ساعت و یا بیشتر پیاده روی می کردیم و به تمام خوردنی های راه ناخنکی می زدیم. به یاد ندارم روزی از آن روزها را بی خاطره طی کرده باشم. روزهایی همیشگی...

بعد از آن سالها که حدود 4 یا 5 سال پیش بود ، تابستان 89 فرصت زیبایی از زندگی را به من بخشید. جاهایی می رفتم که دوست داشتم و کتابهاو موزیک های فوق العاده ای را تجربه کردم. متاسفانه از کنسرت خبری نبود و در عوض کلاس خط و تذهیب فرصت از دست رفته آشنایی و گپی دوستانه با انسانهای فهیم را به من باز گرداند.

برای همین تصمیم گرفتم تمام مهم های این تابستان را یادداشت برداری کنم چون گمان می برم  مدت زیادی از این روزها محروم خواهم ماند:

بهترین کتابهایی که خواندم:

ناتوردشت (سلینجر)                                         دستهای آلوده (سارتر)

نقشه هایت را بسوزان(رابین جوی لف)                 دیوانه وار(بوبن)

ویکنت دونیم شده(ایتالوکالوینو)                           شور زندگی(ون گوگ)

سمفونی مردگان(عباس معروفی)                         یوزپلنگانی که با من دویده اند(بیژن نجدی)

خانه تلخ(احمد آرام)                                         عاشقانه های یک زنبور کارگر(صفربیگی)

تهران در بعد از ظهر(مصطفی مستور)               چراغها را من خاموش می کنم(زویا پیرزاد)

اندیشه آزادی(جان لاک)                                   دنیای تئو(کاترین کلمان)

آن گوشه دنج سمت چپ(مهدی ربی)                   شواله نا موجود(ایتالوکالوینو)

  بهترین فیلم ها:

Lost- twilight- love story-step up-dear john-pride & prejudice-mary & max-raise your voice-return-match point-awake-gia-crossing over

دایره ها- سنگسار ثریا-گربه های ایرانی

 بهترین کادوها:

شمع و آینه از دوست نازم عاطفه-کتاب حشاشین از سعیده عزیز- قلم از استادم آقای سبزه کار

بهترین آلبوم های موسیقی:

رندان مست استاد شجریان

آلبوم شرح پریشانی از مدیا فرج نژاد و حجت عشر                      قلب یخی از رضا یزدانی

سکوتم را نکن باور از گلشیفته فراهانی                                     حیران از کتایون گودرزی

راستک                                                                             شکنجه گر از داریوش

دست بهار و آ خدا ازحامی                                                     بازگشت از رعنا فرهان  

آخ از محسن نامجو

Scent of reunion ….mahsa vahdat

Perfectly displaced….. abjeez

La juderia….yasmin levy

Chill…..huvafen fushi

Ena …. Pegky zhna

 روزهای خوش:

پارک و تاب باعاطفه-خانه هنرمندان با نیلوفر-نمایشگاه با فهیمه و علی-سفره خانه دامون با دوستان دوران دبیرستان-زنگ زدن فاخته از آلمان- رفتن به گمرک شهریار برای کارآموزی – دیدن نفیسه در نمایشگاه- دیدن ریحانه در هفت حوض-کلاس تدهیب ونستعلیق-عروسی مرضیه دخترخاله ام