پاییز

 

باد نفس گیر پاییز در راه است و من آرزو می کنم کاش می شد پلی زد از شهریور به آبان و از روی مهر جهید.

جهیدن از ماهی که هر آنکه و هر آنچه که دوست داشتم از من گرفت و می گیرد و مرا به دنیای تبعیدی ها و اجبارها روانه می کند...

قفس

وقتی خیلی بی حوصله و خسته می شوم تنها کسی که می توانم سراغش بروم ولذت چند دقیقه ای فراموشی را به دست آورم نادر است...

شب اول که به خانه ی ما آمد مانند موجود زخم خورده ای بود که وقتی نزدیکش هم می شدیم با صدای بلند دورت می کرد و فرمان ایست می داد. همیشه مستقیم به چشمانت نگاه می کند و انگار از مردمک چشمان تو تا او دنیای عمیق درونی ات و تمام احساساتت هست که به دستانش بر ملا می شود.چنان مردمک چشمش تنگ و گشاد می شود که تو را گویی با ظریف ترین و حساس ترین دستگاههای زمینی به مقیاس گذاشته اند.

به او تخمه ای می دهم و باور می کنم که هر نگاه گریزان و خشمگینی در انتظار باور یک محبت ناب است. امتناع می کند و من نگاهش می کنم و می گذارم باور کند که از دنیای من تا او هیچ بغضی نیست . به او لبخند می زنم و کم کم حرف می زنم. از خاطراتم می گویم. از دوستیمان می گویم. و او کم کم از کنج قفسی که او را به تنگ آورده آرام آرام به من ، به دستان من نزدیک می شود و تخمه را از لای انگشتان من می دزد و بازبه مأمن امن خود در اتنهای قفسش  پناه می برد و می خورد.هنوز به من خیره مانده و من هم به او...

این روزها نادر هر وقت گرسنه باشد یا محتاج نگاهی باشد که جهیدن های او را تحسین کند آنقدر سوت می زند و از  دیواره ها بالا و پایین می رود و خود را تاب می دهد که باز کنارش بنشینم و با او حرف بزنم و اگر نروم و یا دیر کنم به مانند کودکی که آبنتاتی که لیس می زده را از او محروم کنی ، قهر می کند و تا به او نزدیک شوی گردنش را بر می گرداند و به تو پشت می کند و اگر اصرارش کنی که تخمه ها را از تو بگیرد ، با غضبی وهمگین آنها را از دستانت می قاپد و سریع پرت می کند تا به تو بفهماند هیچ گاه فریفته ی دست بی محبت نخواهد شد.

هنوز هم وقتی به او نزدیک می شوم فراموش می کنم پشت دنیای خارج از این قفس، تنگ تر از قفس نادر است...

یک مسئله!

الف همزمان با ب زنش و پ معشوقه اش رابطه دارد و پ از رابطه زناشویی الف با ب با خبر است. اگر ب از از ارتباط همسرش با پ خبر دار شود به احتمال 76 درصد ترجیح می دهد به رغم آسیب شدید عاطفی همچنان با الف زندگی کند . اگر جای الف با ب تغییر کند و مثلا ب با مردی به نام ج دوست شود مطلوب است احتمال محاسبه تصمیم الف به ادامه زندگی با ب در صورت با خبر شدن  از رابطه همسرش با ج؟

 

جواب:ا نفر از هزار مرد

 

پاورقی:

برگرفته شده از کتاب تهران در بعد  از ظهر نوشته مصطفی مستور

ممنون از دوست عزیزم نرجس که فرصت خواندن این کتاب را به من بخشید

لوچ خندان

- من میگم که هنر وظیفه  سیاسی داره
- اشتباه میفرمایین ، سیاست وظیفه  هنری داره
- هر دو از مرحله پرتین! هنر باید شاعرانه باشه
- عقیده  من اینه که شعر باید سیاسی باشه
- موافقم!هنر اجتماعی مقدمه
- مزخرف  میگی! هنر آزاد مقدمه
- هنرمند خارج از کشور به درد نمیخوره
- اما  هنرمند داخله کشور دامنهء دیدش محدوده
- هنرمند باید توی خاک خودش بمونه و کار کنه
- بر عکس هنرمند باید بره و جهان رو ببینه، دیدشو باز کنه
- فقط ماییم که هنرمندیم!
- فقط اونا  هنرمندان!
- باید زیر فشار و سختی کار کرد تا هنر شکوفا بشه.
- هنر باید در فضایی آزاد خلق بشه.
-سانسور به رشد هنری کمک میکنه.
- سانسور هنر رو به قتلگاه میبره
- ....................................
-...................................
- ........................................
- ..................................

روایت اندیشه های یک روز من –2

روایت 1

صبح درست وقتی که در شب 21 ماه رمضان گمگشتگیم را یافتم اولین خبر از دنیای تازه را شنیدم.و فهمیدم که همیشه نمی توان بی خیال امید داشت و باور کرد می شود. باور کرد که تو شاید به جبران صداقتت و عدالت ، متحمل هزینه سنگین تر از باوری نشوی. اما همه چیزیک فرود زیبا بود. 30 دقیقه تاخیر برای یک امتحان کذایی که آخرین روز این دانشکده ... را برایم نوید می داد ، مرا وادار کرد که به دو انتخاب حذف یا صفر قناعت کنم و زندگی را آسان بگیرم و فراموش کنم نمام ساعاتی که سر کلاس حضور داشتم و امتحانی که آمادگی دادنش را داشتم. مجبورم کردند که دعا کنم که از وحشتناک و وحشتناک تر، موهبت عفو موجوداتی اشعه ای را درخواست کنم و امید حذف واحد داشته باشم. به جرم اینکه زبان اصرار و التماس و فریب و دروغ ندارم و به جزای صداقتی کودکانه!

امروز فهمیدم صفر شده ام ! یک توهم نانجیبانه! ویقین کردم که در بسته از در نیمه باز که تمنای التماس و اصرار و عذاب از تو دارد نجیب  تر است. لعنت بر توهم درس و تحصیل .

و بعد لحظه ای ترسیدم که اگر خدا هم کمیسیونی این چنینی دارد و نامه ها را می زند که اجابت شد،اجابت نشد؛ بخشیده شد ، بخشیده نشد... و  الان که من به امید بخشایش خدا چشم باز کردم همان طور که به امید قطعی حذف ، سایت دانشگاه را باز کردم...

و اگر او نبخشیده باشد... و اگر من اجابت نشده باشم... چه امید های پوشالی ای.

ترسیدم!!!!!!!!!!!!!

 

روایت 2

نزدیک ظهر بود و تماس گرفت که دعوتی. و باز این دعوت های غریبانه. انگار مشتی قورباغه تو را به مهمانی باتلاق بخوانند، یا جمعی خفاشهای کور تو را به رقص نور ریزش برگ های جنگل دعوت کنند و من اینگونه بودم فراری ای با مشتی از خاطرات لجن بسته از این باتلاق.

چند سالی می شود تازیانه ی خاطراتشان را بر دوش می کشم. خم شدم و حرف نزدم . خندیدم و نگذاشتم بفهمند مردم ، حرف زدم اما خفقان شدم و حالا به همان مکان لعنتی دعوت شدم و باز دیدن آن وزغ های خفاشی...

اگر نروم محکومم می کنند. دادستان ها همیشه در پی آخرین حکمها، اعدامند. دو قر ص کوچک در دستانم است و جسارت نوشیدن لیوان. این بار بهانه ای ندارم که فرار کنم . الهه(دختر خاله ام) می گوید اگر بخوری فقط یک روز بیمارستانی اما از آن جهنم جهیدی. خاله ام می گوید برو و چشمانت را ببند اما مگر می شود. عمه ام می گوید مجبوری نمی توانی تا آخر عمر طردش کنی...

خدایا جهنم چند بخش دارد ؟!!

 

روایت 3

شب با امید برگشتم . زیاد حوصله ماندن نداشتم. امشب سازم از صبح ناکوک شد. امید راهی را اشتباه رفت و مرا به کوچی عجیب دعوت کرد. از کنار جنگل های لویزان می گذشتیم و باد صورتم را نازکانه لمس می کرد. کاش جاده های شب تمام نمی شدند.شب و خطوط این جاده ها  نقاب از سایه ها می درند و تو را هوس نفس کشیدن می دهند. هوس بوییدن هر آنچه که تو را خراشیده.من از تمام این دیوارهای شهر، از تمام این جاده ها خاطره دارم...

افسوس که خورشید شدی تنگ غروب

اندوه که مهناب شدی وقت سحر

 

 

lost

امشب وقتی خودم را پیدا کردم تازه فهمیدم چه قدر گم شده ام...

قدر...

خدایا هر شب که اذان تو را می شنوم غمی در دلم پر می زند . غم اینکه یک روز رفت و من هیچ تغییری نکرد

م . هیچ اتفاقی نیفتاد. و من هر روزم را سپری میکنم بی آنکه در من معجزه ای ، تولدی و شوقی و پری سوی تو شکل گیرد.

و از همه بیشتر نگران شبهای قدرت هستم . می ترسم که از راه برسند بیایند و باز من دستهایم را به آسمانت بلند کنم و به یاد آرم که هر سال این دستها بلند شدند و توبه کردند و خواستند و خواستند و  خواستند. و باز توبه شکاندند و شکاندند و...

یعنی امسال رویی دارم تا باز به تو بگویم دوستت دارم؟! باز بگویم دوست دارم بندگی ات را. دوست دارم شنیدنت را خواندنت را و باز می ترسم.

می ترسم که امسال من آنی نشوم که تو خواسته بودی در ازای تمام خواسته های من.

خدایا نرسیده به شب های قدت کمکم کن تا قدری نیکو به پا دارم و عهدی جاهد ببندم.که سخت  از تو دور شده ام و سخت سنگین و سردم.

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفت یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

حرف دارم...

وای این ماه رمضون با همه قشنگیاش طولانی شد ها!!!

چه قدر دلم می خواست راه می افتادم می رفتم کافه نادری یا کافه سارا و مدتها می نشستم و نمایشنامه می خواندم.

و بعد به یکی از دوستانم زنگ می زدم که بیاید تا باهم حرف بزنیم.احساس می کنم یک عالمه حرف دارم این بار فقط در مورد خودم و خودم و خودم. حس می کنم لایه های جدیدی از من رویش پیدا کرده و بعضی تنیده شده. درگیرم!

نمی خواهم دیگر قدم بزنم و حرف بزنم . می خواهم در چشمانت نگاه کنم و بگویم دارد دیر می شود...

روایت تمام اندیشه های یک روز من!

بعد از سحر خوابیدم. دو سه ساعتی بیشتر نبود که باز تلفن ها شروع شد. جواب دادن به تلفن را واقعا دوست دارم اما  نه حالا که قرا ر گذاشته بودم که تا نیم ساعت دیگر خوابم را کامل ببینم. خانه ما اینطوری است و هر روز از ساعت 8 به بعد همکارهای مامان یا اداره تماس می گیرند. و من هم که منشی تلفنی! این صفت را یک بار مرتضی پسر دایی ام بهم داد. دو شب است خوابهای قشنگی می بینم.یک بار چنان برف قشنگی آمده بود که هنوز هم در روز چشمانم را می بندم و آن تجسم خیالی را باز به تصویر می کشم.همیشه عادت دارم خودم با خودم برف بازی می کنم. و در خواب هم به این حس قشنگ دامن زدم. دوست دارم کسی برف ها را به طرفم پرت کند و گیرم بیاندازد. بیفتم و خیس شوم. آن شب هم در خواب  در برف ها غرق بودم. طبیعت هم وقتی خیالی است غوغا می کند. پریشب هم خواب دیدم یک عالمه گل خریده ام و همه را دسته دسته کرده ام و هر دسته ی رنگی را به هر که دوست داشتم می دادم. گل مژده زیبایی است. مژده اینست که تو ظریفی، پاکی و تابناکی. آنقدر که من این عمر کو چک را به تو بسپارم.گرچه این روزها بیشتر مردم معتقدند گل خریدن اتلاف هزینه است. حتی خواستگار ها هم دیگر گل نمی برند! یک بار خواستگاری داشتم که فقط شیرینی آورده بود همان موقع گفتم نه. این جور آدمها به نظر من تبعیت کلاسیک مادی گرایانه را هم ندارند چه برسد به سرمستی روح در نوازش تنهایی. نمی خواهم بگویم خیلی هم به این دلیل گفتم نه اما گل نیاوردنش بی تاثیر نبود.بگذریم اما از گل نباید گذشت. در آسترالیا می گویند اگر پشت در خانه معشوقه ات کاملیای سفید بگذاری او را به دست میاوری. در ادبیات آلمان رز آبی مظهر احساساتی و شاعرانه بودن است. در ایران رز سفید نماد پاکدامنی و زلالی روح است و رز قرمز نماد شیفتگی. رز زرد تنفر و صورتی احساساتی بودن است.

گلها روح زندگی اند و من آن شب به هر که دوستش داشتم دسته گلی می بخشیدم...

اما دیشب خوابی ندیدم یعنی فرصت خواب دیدن نداشتم. این بار خاله ام زنگ زد و گفت مرضیه و امیر هم خیلی دوست دارند امروز به خانه تان بیایند. راستش ما دیگر عروس داماد ها را دعوت نکرده بودیم اما زنگ زدیم و گفتیم بیایید. امیر به راستی موجود ریز بینی است. تا به حال هیچ پسری را ندیدم که اینقدر زیرکانه به حرف همه گوش دهد و با این ظرافت همه را زیر سلطه نگاهش برد.هیچ وقت نمی توانی در جایی که امیر هست مطمئن باشی که کسی نگاهت نمی کند.

مجبور شدم بیدار شوم و و درست از زمان بیداری ام تا زمان رفتن مهمان ها ایستاده بودم.مهمان نواز هستم و اصلا دوست ندارم مهمانم لحظه ای  احساس بی حوصلگی و معذب بودن کند اما جدا خیلی خسته شدم.

نیلوفر مثل همیشه از دیشب اصرار می کرد که فردا تندرست برویم و مانتو بخریم.دوست داشتم بروم اما وقت نداشتم. گرچه دو بار دیگر هم گفته بود برویم خانه هنر مندان و نرفته بودم. تنهایی ترجیح می دهم . نیلوفر را خیلی دوست  دارم از نظر فکری به هم خیلی نزدیکیم اما او همیشه اصرار شدید به ابراز وجود و تحکم عقایدش دارد که من دقیقا نقطه مقابلم. ترجیح می دهم حرف زیادی از خودم نزنم و از زیر بار تعریف دیگران فرار می کنم اما نیلوفر همیشه می خواهد کسی او را بستاید و از همین جاست که تحقیر دیگران و بالا شمردن عقایدش شروع می شود. من برای نیلوفر حکم یک مادر دارم. کسی که همیشه او را برای رسیدن به آرزوهایش یاری می دهد. نزدیکای ظهر بود که نیلوفر پیدایش شد. می خواست تا کسی نیامده با هم حرف بزنیم. کمی که حرف زدیم و من کارهایم را انجام دادم  گفتم باید به کلاس تذهیب بروم. گفتم زود بر می گردم تا تو فیلم غرور و تعصب را ببینی رسیدم. بهانه کرد که با هم باشیم و باز همه چیز شروع شد. در راه خدا خدا می کردم زود کارم تمام شود که علی را نبینم. هر بار این دعا را می کنم و انگار او هم هر بار زود تر می آید. 2 سالی هست علی را می شناسم و فکر کنم در هر سال ما روی هم یک ماه آن را آشتی بودیم و همیشه یا قهر بودیم یا دعوا می کردیم و یا به نوعی کل می زدیم. دوستی مان از نمایشگاه خوشنویسی استاد افجه شروع شد. اوایل حس خوبی بهش داشتم اما بعد که با خودم خلوت کردم دیدم هیچ وقت خودش را دوست نداشتم و همیشه هنرش را دوست داشتم. آن روزهایی که من هر روزش را التماس می کردم که کلاس خط بروم و مادر و پدرم نمی گذاشتند علی 2 ترم رفته بود.یک نمایشگاه دیگر رفتیم و من خیلی زود ماجرا را تمام کردم. همیشه علاقه چندانی به نزدیکی با پسرها نداشتم. موجوداتی که همیشه ابهام آمیزند نه باید به بودنشان دل بست نه به حرفهایشان. من کلا هر رابطه پسرو دختری را که از حد نرمال خارج شود انکار می کنم.  به قول شاعر: پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد... گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان....

علی برای من دیگر حسرت خطاطی بود و بالاخره یک روز من خلاف موج مخالفتها ثبت نام کردم و من و علی هم کلاسی شدیم. علی از آن موجوداتی بود که برای رسیدن به خواسته اش هیچ وقت تعارف نداردو من هم از آن دسته آدمهایی که برای دلشان تعارف نمی کنند. گاهی فکر می کنم چون خیلی شبیه هم بودیم اینقدر از هم دلخوریم و باز هم هر جلسه حرفی بحثی یا خنده ای داریم.سر کلاس آقای پیروی این قدر کنارم نشست که دیگر همه باور کرده بودند ما رابطه صمیمی و خاصی داریم درحالیکه هیچ وقت نداشتیم.ابا هیچ کس حرف نمی زد و مستقیم کنار من می نشست حتی اگر دوستانم بودند انها را بلند می کرد. استاد که رفتند من فرصت خوبی پیدا کردم که کلاسم را عوض کنم و دیگر نبینمش. تا اینکه نمی دانم چه کسی به او خبر داد که من کلاس تذهیب می روم و باز  هم ما هم کلاسی شدیم. و باز هم همه فهمیدند که ما دو نقطه مقابل هستیم . دو سرو منحنی. امروز تا رسیدیم علی هم رسید و بی تعارف کیف استاد را زمین گذاشت و کنار من نشست و شروع کرد . آخر این جنگ سوژه ای شد که امروز استاد برزکار هم به نظاره نشسته تا ببیند من پیروزم یا علی!

کلاسهای خطم تا مهر تعطیلند و من خیلی دلگیر. و امروز استاد سبزه کار را هم دیدم و گفتم استاد وقتی شما را نمی بینم بی هدف می نویسم . استادم گفت من گاهی سری می زنم به انجمن. کارهایت را بیاورر تا ببینم اینقدر ذوق کردم که فرصت دیدارش را بی برنامه خواهم داشت که دلم نمی آمد ازش خداحافظی کنم.

سر کلاس رفتیم و باز هم خودنمایی نیلوفر خانوم. می دانست من می خواهم از این کلاس فرار کنم تا هم به مهمان ها برسم و هم کنار علی و حرفهایش نمانم اما باز پرسید که استاد چرا تذهیب را هنر اسلامی مینامند نه ایرانی. و استاد هم شجره انبیا را به رخ ما کشید.و بعد باز پرسید استاد گل نیلوفر هم داریم که به مونا یاد بدهید. نمی دانم منظورش چیست می خواهد بگوید من نیلوفرم؟ یا بگوید من بهترین نیلوفرم ؟ کلاس تمام شد و نیلوفر سرمست که ابراز وجودی کرده و کلی وقت کلاس را توانسته تسخیرکند و نظر دادن در مورد قیافه و تیپ تمام آدمها شروع شد. وای چه قدر از بحث هایش متنفرم. و باز به قول شاعر... بگذر ز نقش و صورت... جانش خوش است جانش.... نمی دانم بعضی ها چگونه اینقدر جسارت دارند که با چنین صراحتی می گویند طرف خیلی زشت بود. به نظر من هیچ انسانی زشت نیست اگر دل پاکی داشته باشد و هیچ موجودی نیست که نتوان عاشقش شد مگر اینکه باز دلش پاک نباشد. گاهی به آدمهایی که می گویند اگر فلانی نباشد میمیریم خنده ام می گیرد. چون ایمان دارم اگر نباشد باز هم می توان کس دیگری یافت که بتوان دوستش داشت حتی اگر عاشق نشد مگر اینکه در حباب خاطرات غوطه ور باشی.

برای فرار از نظرات صریح نیلوفر گفتم بهتر است دوری در هفت حوض بزنیم نا همه چیز و البته آرامش من تعدیل شود. پیاده روی معجونی است ناب برای دل من....به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...

و در اولین مغازه من و نیلوفر عاشق سارافون زیبایی شدیم با پیچ و تاب گلهایی رنگی به رویش. همیشه تفاهم زیادی در انتخاب لباسهایمان داریم. و این لباس مثل ساحره ای بود بر تن هر دومان اما زود فهمیدیم که باید گذاشت و رفت . من کارت عابر بانکم را فراموش کردم. وقتی دست خالی از مغازه بیرون آمدیم هر دویمان فکر می کردیم یعنی چه کسی جز ما می تواند این لباس را بپوشد؟ و چه کسی درک می کند که چه نیرویی این لباس به ما بخشید. حیف...

مغازه ی بعدی با کمی تعدیل بلوزی را پسندیدیم و این بار قصد خرید کردیم. من به نظرم چندان پارچه جذابی نبود اما دوخت فوق العاده ای داشت. دوتا بیشتر نمانده بود و خواستیم برای ما شود که مثل همیشه مثل عادت همیشگی نیلوفر خانوم در خرید هایمان ، نیلوفر گفت من پول ندارم و من هم همان جواب اول که کارتم همراهم نیست. خلاصه پولهایمان را روی هم گذاشتیم و دیدیم می توانیم یک بلوز بخریم و آخر ماجرا من 200 تومان و نیلوفر هم 200 تومان برایش می ماند. ته مغازه وقتی پولها می شمردیم از خنده ریسه رفته بودیم . باورمان نمی شد که پولی نیاورده ایم.خوب شد لاقل پول یک بلوز جور شد . البته دیگر حتی پول کرایه تاکسی هم نداشتیم و باید انقدر می ایستادیم که اتوبوسی به دادمان برسد اما باز هم خریدیم. وقتی پول را به فروشنده دادیم خانومی بود و ناگهان گفت پولهاشو!!! وای من که در آستانه انفجار بودم. از مغازه که زدیم بیرون از لودگی مان خنده مان گرفته بود. که من یادم افتاد باید کاغذ کالک بخرم. تا حالااز  شهر کتاب دونه ای نخریده بودم. همیشه بسته  ای از یساولی می خرم .نخریده بودم و نمی دانستم چه قیمتی دارد. رفتم شهر کتاب و از فروشنده که باز هم خانومی بود پرسیدم و گفت 20 تومان . در دلم برقی زد که می توانم بخرم و این همه راه دوباره برنگردم . 5 تا خواستم . فکر کن منی که هیج وفت خرید تکی نمی کنم و بسته ای می خرم 5 تا دونه کاغد خریدم. و اما فاجعه دوم این بود که سرصندوق که رسیدیم فروشنده مرد گفت 500 تومان می شود. انگار تمام مغازه به من می خندیدند و همه در ذهن من و نیلوفر رقصیدند وقتی مطمئن شدند که ما پول نداریم. اما اینقدر پر رو بودم که 2 تا از کاغذ ها را برداشتم و بقیه را سرجایش گذاشتم و دیدم دو تا پسر به دو دختر به نامهای موناو نیلوفر می خندند...

از مغازه که خارج شدیم نیلوفر گفت دیگر در هفت حوض معر وف شدیم و نمی توانی دیگر اینجا کاغذ هایت را بخری. به امید می گویم که برایت بیاورد و من شرط بستم که امید خیرش به کسی نمی رسد. امیدوارم این بار معشوقه نیلوفر شرط را ببازد.

تمام راه می خندیدیم  در اتوبوس می خندیدیم و وقتی خانه رسیدیم برای همه مهمانها تعریف کردیم که چگونه بی پولی کشیدیم و من هنوز به آن سارافون فکر می کنم . خوش به حال کسی که خریدش...

جذام نیلوفر به اینجا ختم نشد. راستش من تابه حال خط ها و تذهیب هایم را به کسی نشان نداده بودم. زیاد از تمجید خوشم نمی یاد اما نیلوفر امروز غوغا کرد . با همین یک جلسه  ای که آمد برای همه در مورد تذهیب حر ف زد و تازه به بقیه دختر خاله هایم هم آموزش داد!!! این دیگر از اوصاف عجیب اوست که در یک جلسه به چنین سطح  اعتماد به نفسی سوق پیدا می کند. من تنها نگاهش می کردم و با خود می گفتم خدا کند که هوس با من بودن از سرت بیفتد که گاهی مثل جذامی...

امشب کتاب خط و نقاشی ام دست همه چرخید و من اصلا دوست نداشتم . نمی دانم چرا.شاید چون به این دلیل که می دانم در نازلترین سطح هنرم و افراد دور و برم چون آگاهی ندارند ستایش می کنند و اگر از آگاهی برخوردار بودند اینگونه بهت زده به نوشته ها و خطوط من نگاه نمی کردند.

نیلوفر رفت و بلوز را هم برد و من حساب کردم که تابحال چه قدر برایش چیزی خریدم . مادرم می گوید این جور آدمها زرنگ اند و موفق . اما من هیچ وقت نمی توانم بپذیرم کسی بی حساب برا یم خرید کند. یا اصلا به کسی بگویم برایم خرید کند مگرکسی که خیلی دوستش داشته باشم و بخواهم او همه چیز برایم بخرد ومن هم برای او.

تا ساعت دو شب ، امشب با تمام خوبی هایش و اذیتهای گاه گاه علی و نیلوفر گذشت  اما روز خاصی بود. ، شاید برای آرزویی که بر آورده نشد، شاید برای بحث ها و خنده هایم با علی و استاد، شاید برای جذام نیلوفر، شاید برای فرصت مهمانپذیر بودن و شاید برای فرصت شاد بودن در کنار تمامی کسانی که خواسته یا ناخواسته دوستشان دارم...

child

به مادرم می گویم دوست دارم با کسی زندگی کنم که بچه دار نشود .و من با این که این نقص را دارد او ر ا با آغوش باز بپذیرم و تا آخر عمر دوستش داشته باشم.تا او نیز باور کند دوست داشتنم را که اگر دنیا نباشد و او باشد من هستم. اینقدر باور کند که اگر دنیا بی من نباشد او هم نباشد.

می گویم،  التماس می کنم که فرزندانی را از پرورشگاه بپذیرد نه برای اینکه ولع مادر شدن دارم نه! برای اینکه رنج بودن را در چشمان گریان کودکان وزن نکنم.برای اینکه تصور نکنم کودکی دچار غصه تولد است.

مادرم می گوید اما آنها از جنس تو نیستندو معلوم نیست اهل باشند یا نا اهل.می گوید ریشه اثر دارد. وقتی خداوند حق مادر شدن را به تو داده تو تنها سعی کن فرزندان صالح خود را به مقصد برسانی.

می دانم درست می گوید اما می گویم چرا باید کودکی را به جهان بخشید و نگران آینده  اش بود در حالیکه کودکانی به جهان بخشیده شده اند که نگران آینده شان هستند و رها شده اند در این دنیای عجیب و وهم آلود. آنها دیگر شانس زندگی زیبا را به نوعی از دست داده اندو تا آخر عمر از محبتی که باید می بود محروم اند. مادر تو بگو وقتی می شود حسرت کسی را به عشق تبدیل کردچرا باید نادیده گرفت و کس دیگری را دعوت کرد؟

مادرم می گوید :من می دانم تو دو تا بچه خواهی داشت. دختر و پسر. دیگر هم از این فکر ها نکن.

می خندم و باز فکر می کنم. چرا؟...