هنوز؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟
مدتهاست که با خودم گلاویزم که زیاد ننویسم و کمرنگ باشم. اصلا نظر ندهم و بیشتر بخوانم و بشنوم. حتا چند بار فکرش را کردم که در اینجا را تخته کنم و از نو شروع کنم به چرند و پرند گفتن . اما آدم هر چه هم سر سخت باشد هر چه هم سعی کند با خودش در آویزد همیشه نقطه ای هست که تو را دور می زند و مثل آینه خودت را به رخت می کشاند و یادت می دهد انطور که تو می خواهی همیشه نخواهد شد . امروز که می نویسم به نیت نوشتن طولانی آغاز کردم اما ضعف بدنی که دارم نمی دانم تا کی مجالم دهد. سرمای سختی خوردم و به شدت از آن خوشحالم چون از یک هفته پیش دلم می خواست مهمانی امروز را غایب باشم و امروز که تنها ماندم حس می کنم یک روز از زندگیم را در شرط بندی برده ام. حس خوبی دارم و دردی را که در سرم نبض می زند با جان می خرم. این روز ها لای کتابهایم گم شده ام. فلسفه ، حکمت ، تاریخ ، هنر ، داستان .... این روزها هر کس در مترو با من حرف میزند فقط نگاهش می کنم. یادم می آید چند روز پیش کتابی می خواندم . خانومی کنارم نشست و گفت رمان است؟ من هم اول کمی نگاهش کردم و گفتم تقریبا. پرسید یعنی چی تقریبا ؟ خواستم بگویم یعنی نیست ودر مورد حیات جاودانه است و حالات روحانی .... گفتم یعنی آره هست. قضیه را ول نمی کرد . گفت در مورد چی؟ و من با سردی کتاب را بستم. جلدش را نشانش دادم که بخواند و ادامه دادم کتاب است دیگر! خانوم نگاهی به من و بغل دستی من کرد و فکر کنم چیزهای نامربوطی در دلش به من گفت و ایستگاه بعد پیاده شد. اصلا نمی دانم مردم چرا اینقدر فضولند. خوب اگر کتاب خواندنی نبود که من وسط این همه شلوغی نمی خواندمش . تو هم اگر کتاب خوان بودی که وسط این همه جمع رنگ بزکت نمی درخشید. قبلا ها این طور نبودم. کیف می کردم با یکی تقسیم شوم ولی حالا... اصلا نمی دانم چم شده. سر ناسازگاری دارم. قبلا ها زیاد با ذهنم بازی می کردم . مثلا در همین مترو ها می نشتم و صورت ادمها را نگاه می کردم و به مشکلات و افکارشان فکر می کردم و از این کار به شدت لذت می بردم ولی حالا همیشه دلم می خواهد کسی را نبینم و اگر کسی صدایی نامتعارف و جدا از جمع درآورد و برگردم و تماشایش کنم ،خودم را به شدت توبیخ می کنم که چرا واکنش به هر چیزی نشان می دهی و در اکثر موارد سرم به زیر یا هواست و سعی می کنم از تماس چشمها خودداری کنم. یک بار در دلم گفتم هر کس مرا ببیند می گوید وای چه دختر نجیب و سر به زیری . خواستم از همین تریبون رفع ابهام کنم که قضیه نجابت حاشیه است و الان موود فرار و نفرت از آدمها پر معنا تر است. اصلا افتاده ام روی دور هذیان . تو هم بیا و کمی با من لج کن.
دوستی دارم به اسم مرضیه. از دوستان دبیرستانم هست . در سال یکی دوبار با هم تلفنی حرف می زنیم و شاید یک بار هم بیرون برویم. دبیرستان که بودیم به هم خواهر می گفتیم. شیطنتی نمانده بود که ما در حد سن خودمان نکرده باشیم و جالب این بود صبح ها سر کلاس حسابان و فیزیک می نشتیم و از دست گل هامان می گفتیم و هِر هِر به ریش تمام آدمها و درس و کتاب می خندیدیم . خلاصه با هم هزار بار تا لب پرتگاه رفتیم و جان سالم به در بردیم. آن موقع ها نمی دانستم من شیطان ترم یا او. اما عموما چون درسم بهتر بود اسم او قبل از من برده می شد . اما این روزها می دانم که دیگر من اصلا در لیست نیستم . یعنی می دانی آنقدر مرضیه شیطنت می کند و من آنقدر آرام شدم که امروز بهش می گفتم خوب است آدم دوستانی هم داشته باشد که 362 درجه با خودش فرق داشته باشند. مرضیه می گفت از روحیاتت با دوستانم حرف زدم. همه می گفتن مطمئنی سی سالش نیست؟ اصلا شبیه جوانها نیست . بعد نگرانم شده بود و زنگ زده بود خانه و می گفت مونا نکند چیزی شده که اینطور تارک دنیا شده ای. می خواهی دستت را بگذارم در دست فلانی و فلانی و فلانی. در پرانتز بگویم که مرضیه آژانس دوست یابی هم دارد. از هر مدلش به وفور . باورش نمی شد که من با تنهایی ام بیش از هر حضوری کیف می کنم. شهناز هم که هست . البته این را جرأت نداشتم بگویم چون فورا از لای کِیس هایش یک روانپزشک بیرون می کشید و ما می ماندیم و به قول شاعر پخته یکی و خام دو ...
القصه این که بیماری خود آزاریم هم عود کرده . این اواخر تو اسمش را گذاشته بودی سادیسم. می گفتی با سکوتت بیشتر آدم را آزار می دهی تا با حرفهایت ... آنقدر می نویسم که درد از پنجه هایم به ساعد برسد و آنقدر می زنم تا یک لایه پوست سر انگشتم بپرد . اصلا کیف می کنم با ریاضت . و همه اش و همه اش و همه اش به خاطر این فکر لعنتی است . که تا آخر تابستان وقت داری و مِهـــــــــــــر که شود باز همان بوی گس و تند دانشگاه و طعم تلخ آینده و تویی که همیشه دیر می کنی . حالا که فکر می کنم می بینم باید از کیسه مرضیه یک تاس بیرون بکشم. شاید این بار از پرتگاه افتادم و... افتادم .
پ . نِ بی ربط: خواستم بگویم از دو چیز خیلی راضیم. اول انتخابات دوم اینترنت .
هفته دیگه بر می گردم شهرمون... فرانسه ... سه گانه رو می خوام، بهت خبر می دم ... انقلاب رفتی؟... نمایشگاه زدی ؟ ... وزارت با درس؟... سل لاسی دو آروم تر... دانشگاه انتخاب چندم ؟... کار یا علاقه ...از اتوبان آزادگان بریم... اشتباه نکردی ؟ ... با قطار 2 ساعت راهه ... تا آخر تابستون فقط وقت دارم ... بهت خبر می دم کی میرم...توپ و محکم بزن، کجایی ؟... شیشه میز رو هم باید عوض کنم ... اصل نیست ... سانس چندم ؟...
خسته ام ... از اتفاقها، از اتفاقها ، از اتفاقها ، از اتفاقها ، از اتفاقها ، از اتفاقها ، از اتفاقها
بعدا نویس:
گاهی چیزی جایی گم می شود که سالهای سال هم نمی توانی فراموشش کنی ...
http://qalampar.blogfa.com/post-265.aspx
پ.ن 1: مرگ را پروای آن نیست که به هر انگیزه ای اندیشد .
پ.ن 2 : هوس سفر نداری ؟
پ. ن 3 : خالیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لباسهای نو، طرح های مشابه
برهنگی فرهنگی
صورت های تراشیده ، نگاه های کاوشگر
فرهنگ برهنگی
سایه های یک رنگ ، حرفهای چند رنگ
تضمین بی فرهنگی
عید... نمایش ... جشن ... تماشاچیان... لبخند!
تهوع
گاهی فصل بهار که می شه دلم می گیره و دلم می خواد زمستون نره. یه طرز فکری دارم مثل اینکه زمین لایق این همه زیبایی بهار نیست و نباید بهار بیاد و گاهی هم از بهار و قشنگیاش دلم می گیره که چرا با این طنازی اش آدم رو فریب می ده و وادار می کنه جهان رو دوست داشتنی و زیبا ببینی .
زمان می گذره و آدم گاهی حتی به زیبایی ها هم عادت می کنه و اونارو نمی بینه. اما حالا فکر می کنم بهار نوعی معجزه است نه برای فریب دادن بلکه برای نشون دادن قابلیت های نهایی هر جسم و سلوک به روح هر شئ و در نهایت یکی شدن با هستی. انکار زیبایی هیچ دردی رو دوا نمی کنه. حتی شاید دردها رو پررنگ تر کنه. اما چیزیکه این روزها دیده نمی شه تنها یک چیزه. وحدت با هر چیز زشت و زیبا. نوعی اتصال درونی با همدیگه. دیدن. فهمیدن. و فکر کردن. حالا دیگه فکر نمی کنم این من باشم که به زمین می گم بها ر لایق تو نیست. حالا نوبته زمینه که بگه چشمای تو لایق بهار نیست. گاهی وقتا فکر می کنم زمین اگه نویسنده بود حتما از کامو و ژوزه ساراماگو به خاطر کتاب "طاعون" و "کوری" تقدیر می کرد و اگر عادل بود مردم رو کور یا طاعون زده می کرد تا شاید بهار لایقشان شود...
پ.ن: هیچ چیز را زشت مخوان ، مگر وحشت یک روح در پیشگاه خاطراتش (جبران خلیل جبران)
آدم گاهی با بعضی ها که هست بیشتر احساس تنهایی می کنه تا خود تنهایی. و به نظر من این درد بزرگیه و اینکه... هنوز بلد نشدم درستش کنم. احساسمو می گم.
آدم گاهی فقط دلش می خواهد حرف بزند. حتی گاهی شاید دلش بخواهد از آجرهای دیوار بگوید یا از واقعه های دوری که بارها با هم تکرار کرده ایم یا از درزهای لباس بگوید که چند بار پاره شده اندو یا جاهایی که نرفته یا جاهایی که رفته . شاید هم از کتاب هایی که فراموش کرده ولی خوانده یا فیلم هایی که یادش نیست دیده یا زندگی کرده ویا اینکه بخواهد فقط جمله ای بگوید " من فکر می کنم..."
آدم گاهی دلش می خواد بلند شود . چای درست کند و روی میز بگذارد . و بعد بپرسد مثلا چای را با چه می خوری چه طور می خوری ، چه رنگیش را دوست داری . راستی می دانی چــــــــــــــای .. و بعد ادامه دهد "من عادت داشتم..."
آدم گاهی دلش می خواهد راه برود . پایش لیز بخورد .بیفتد. دلش می خواد گاهی همه چیز خنده دار شود. مضحک شود. درگیر شود یا که نه، ترحم شود . جوری که نتوانی فراموش کنی. طوری که وقتی باز راه می رویــــــــــــــ و می افتی ادامه دهد " من هم روزی..."
آدم گاهی دلش می خواهد بخندد . به حرفهایی که تخیل می کند ، به حرفهایی که انتظار دارد که تحمل کند ، به حرفهایی که تعلل می کنی ، به خنده هایی که تآمل می کنی ، از همانها که می دانی سر زبانت هست و جاری نمی شود و خنــــــــــــــــده ای می شود که تصور کنی که دلت می خواهد ادامه دهی " من این روزها... "
آدم گاهی دلش می خواهد خم شود و جمع کند . تمام خرده های شکســــــــته را می گویم. همان ها که از دستت افتاد. تکه هایش را جمع کند و بگوید "من... یادش به خیر ..."
آدم است دیگر ... گاهــــــی دلــــــــش می خواهـــــــــد حـــــــــــرف بزنــــــــــد...
شاید حرفها ، کلامها و نگاهها ، بی معنی باشند بی ارتباط. اما جایی در بین همین حرف ها و کلامها و نگاهها روحی گم می شود!
گذشته هرگز از بین نمی رود و یا شاید هرگز زمانی برای آغاز بودنش نبوده . هست . همیشه. و هر جا تجلی می کند. نکته به نکته... مو به مو... گذشته در تمام اجسام ، در تمام کلامها حضور دارد و این شانس ما ست که کی و در کجا با آنها مواجه شویم. فراسوی دسترس عقل. جزئی از اعماق ذهن که دست نیافتنی است. جزئی از ذهن که فراموش می شود و بعد بازیابی . مانند زمزمه های جویبار.شاید بتوان گفت پرسه زدن در دنیا ، پرسه زدن در خودمان است ، لای تمام خاطرات حلول کرده در اجسام ، اتاقها . گویی قدم زدن در خاطره ها، راه یابی به دنیاست.
ای دوست
این روز ها با هر که دوست می شوم
احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است!
نگذار دیگران نام تو را بدانند
همین زلال چشمانت
برای پچ پچ هزار ساله آنان کافیست
شاملو
پ.ن: ممنون از سعیده جان
You used to captivate me
By your resonating light
Now I'm bound by the life you left behind
Your face – it haunts
My once pleasant dreams
Your voice – it chased away
All the sanity in me
سهراب سپهری
پ.ن: فردا امتحان دارم. دعا بفرمایید که آنچه دل خواهد بشود...
ای سایه صبر کن تا برآید به کام دل.... آن آرزو که در دل امیدوار توست
یکی نیست به من بگه آخه روانی ! مجبوری هر شب بشینی یه فیلمو ببینی که عین هر شب غصه بخوری. آخه اینقدر آدم تو توهم!!!