تنهایی

لازم نیست در اتاقی بنشینی و درها را ببندی و با خود بگویی تنهایی و یا در انتظار باشی و خیابان خلوت باشد و بگویی تنهایی.

اینها فاصله است و نبودن و تنهایی این است که در جمع باشی و در شلوغی احساس تنهایی کنی. احساس کنی نیستی و نبودت مثل تمام دودهای سربی این شهر نادیدنی!

به نظر من ثروتمند بودن هم نوعی تنهایی است.

آدمی که ثروتمند است در هر سنی باشد احساس تنهایی و پیری می کند.

و...

با صد هزار  مردم ، تنهایی

بی صد هزار مردم ، تنهایی

تاب شکسته

فکر نمی کنم به این سادگی از هم بگذریم.

استادم می گوید خط چموش است و باید رام شود. گفنم استاد گفته اند اگر هر روز 10 ساعت کار کنی بعد از 20 سال می توانی خود را هنرمند بخوانی.گفت: بله ، اگر هر روز 10 ساعت کار کنی بعد از 20سال شاید  بتوانی خود را هنرمند بخوانی!!!و نازسر نقطه به دستت آید.

در دلم زیرکانه می خندم و می گویم ما هر دو ناز زیادی داریم حریف هم می شویم. مگر نه اینکه ناز ستایی هم هنری است؟! استاد افکارم را می دزدد و می گوید اگر هستی بگو یا علی و گرنه... می گویم استاد من خیلی وقته یا علی گفته ام. الان 20 ساله ام. 40 سالگی می بینمتون! استاد می خندد و می گوید که عشق آسان بود اول ولی افتاد مشکل ها ... باید عاشق باشی تا بتوانی! به استاد می گویم هستم و به دلم می گویم تولدت مبارک!

 

آره .عاشق پیچ و تابش و یا نازش شدم. سر شیدایی دارم.

مدرسه راهنمایی که بودم یکی از معلمانم شعر هایم را می خواند . می گفت مونا تو بزرگ شی عاشق پیشه می شوی. از نگاهت می خوانم. خندیدم و نگاهم را دزدیدم. اما امروز عطش عشق را  به چه کسی باید تقدیم کرد؟ من بارها گشتم. تو را که می گفتی آرزویم این است که بالای سرت بایستم و ببینم که می نویسی. تو را که  آرزو داشتی مرکب من باشی. تو را یافتم و بعد زود به فاصله همان هبوط عظیم ، سقوط کردنت را دیدم. و ا مروز درگیر نگاهت ، گریزان از صدایت گفتم برای آمدنت جشنی نیست!

مرا نیز تسلایی نیست جز نوشتن . پس باور کردم زمینی بودن در این تاب شکسته است  نه در مشق نگاهت !

 

 

پاورقی:

گاهی خودم هم از ابهام حرفهایم گریز دارم اما مجبورم. این روزها همه چیز را نوشتن، به قیمت شعله تمام می شود. من تجربه کرده ام . باور کن.

فکر احمقانه!

به نظرم خیلی احمقانه است که وقتی به جایی زنگ می زنی . موبایل طرف مقابلت آنتن ندارد بدون شک اظهار کنی که طرف مقابلت تلفنش را روی شماره تو مسدود کرده است.

دو احتمال دارد :یا طرف مقابل از تو آنقدر نفرت دارد که حتی صدایت را نمی خواهد بشنود و یا اینکه تو اینقدر شک و تردید به خودت و رابطه احمقانه ات داری که به طرف مقابلت چنین نسبتی رابدهی.

به هر حال گوشی من تابحال به روی کسی مسدود نبوده! یعنی آنقدر جرأت دارم که به تو بگویم به من زنگ نزن نه اینکه جوابت را ندهم.

با صمیمانه ترین احساسات نفرت انگیز به یکی از دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی

 

پاورقی1:

متاسفم که احمق خواندمت چون هستی ! اما اینقدر از فکر احمقانه ات عصبانی شدم که بدون اینکه تو را احمق نخوانم نمی توانستم عذاب وجدان خود را خاموش کنم.

البته بد نیست بفهمی به نظر من کاملا موجودی احمق هستی اما اینقدر احمق هستی که حتی اینجا نمیایی و یا شایدم اینقدر احمق نیستی که اینجا نیستی تا بفهمی احمقی.( حکایت همان که :آنکس که نداند که نداند که نداند، درجهل مرکب ابد الدهر بماند)

در صدقیت احمق بودن تو تلفن مجدد گواه است!

 

پاورقی 2:

فکر کنم شبیه  فیلم زیر نوشتم. احمق جایگزین لغتی بود با معنای نسبی مضخرف(البته دامنه ی معنایی بیشتری دارد...) 

In bruge 

 

ساعت 5 ، فلکه اول تهرانپارس، سفره خانه دامون!

۱۲ تا شکلات گلاسه لطفا!

وقتی رسیدم خونه خیلی دلم برای نرجس و مرضیه تنگ شد.مرضیه که یه مدت مثل خواهر بود برام . حتی همدیگرم خواهر صدا می کردیم و واقعا هردومون شیطنت های خاص خودمان را داشتیم و انگار هنوز هم داریم. یادش بخیر ! سال سوم دبیرستان چه قدر تصمیم داشتیم در مورد ماجراهای دونفره مان در وبلاگی بنویسیم. وقتی برای خودمان تعریف می کردیم آنقدر می خندیدیم که هیچ وقت به آخر ماجرا نمی رسیدیم و این وسط همیشه مادربزرگمان سعیده(خلجی) بود که جلوی کارهای مار ا می گرفت و به نوعی مارا تعدیل می کرد.

دیر آمدن های همیشگی من،  ماجراهای هیجانی مرضیه و تصمیمات دو نفره!

فکر کنم همان جا بود که فرق من و سعیده و مرضیه معلوم شد. من و مرضیه همیشه در حال تعریف کردن یک اتفاق جدید بودیم و اکثر شبها تا صبح بیدار می ماندیم و سعیده ، مادرمان، مثل همیشه صبور و آگاه به همه سوال های معلمها جواب می داد و البته ما را هم بی نصیب از پاسخ هایش نمی گذاشت.

اما سال دوم دبیرستان که فوق العاده تر بود. به نظرم بهترین ایام را همین گروه های دوستی خاص رقم می زنند.من، عطیه، زینب،نرجس، و دو سعیده (خلجی و صالحی).یک گروه کاملا مستقل از کلاس. ته کلاس. تقلب ها شبیه هم . در برگه های مخصوص زرد رنگ. درسهای خوانده شده یا نشده شبیه هم. و البته خوراکی ها. چیپس با سس فراوان و خوردن تا آخرین لحظات. حتی واژه ها هم نمی توانند شادی آن زمان را ترسیم کنند.

من نرجس را همیشه با خاطره سفر مشهدمان زنده می دارم. موهای تازه کوتاه شده با مدلی فوق العاده زیبا، و دوربینی که مخصوص شکار لحظه ها بودگرچه هیچ وقت عکس های به دستمان نرسید...

حتی در مشهد هم ما گروه خاصی بودیم . تنها گروهی که بی خیال تا 12 شب بیرون می ماند و تلفن می زد. شب اول در هتل ما بودیم و یک طبقه پسر و برایمان یک مامور گذاشته بودند.افسری که با بیسیم نگران در راهرو ایستاده بود و و می پرسید یک اتاق دختر اینجا در این طبقه چه می کند؟!آن شب تا صبح نخوابیدیم نه برای اینکه مدام به دیوار و در اتاقمان می زدند و یا تلفن اتاق زنگ می خورد. برای اینکه سعیده صالحی را دست انداخته بودیم و او را می ترساندیم که الان پسرها از پنجره می آیند  و او از توهم این خیال هم جیغ می کشید و ما می خندیدیم.

اما حالا سعیده امروز، سعیده 5 سال قبل نبود. امروز کسی است که می خواهد حقوقدانی برجسته شود و برای ادامه تحصیلات به فرانسه رود. من که انگار هنوز هم در بهتی عجیب از تغییر سعیده وا مانده ام! اما به راستی دختر با محبتی است . باورم نمی شد کتابی که سالها پیش به او داده بودم هنوز دارد و دوست می دارد!

دوستان زیادی بودیم : مبینا،رومینا، زهرا، زینب،معصومه، فاطمه ، اعظم...

اما حضور سعیده ها ،مرضیه ، نرجس و خودم ! تک بود!

فرصتی جدید!

یه قابلیت جدید توی خوم پیدا کردم. فکر می کردم هیچ وقت نمی تونم نا مرتبی رو تحمل کنم. شاید این از مضرات زندگی اجتماعیه!

سه روز هیچکی خونه نیست. بابا که همیشه نیست. مامان هم که جلسه داشت رفت سفر. میلاد هم  ترجیح داد تا کسی نیست بره خونه پسر عمه ام و حسابی تلافی در بیاره. خلاصه من موندم. اکثر تلفن های تو خونه رو جواب نمی دم. همه می دونند تنهام و دعوتم می کنن که برم اونجا اما می خوام حاکم باشم!

و اما قابلیت جدید! یه روزه می تونم چنان خونه رو به هم بریزم که 2 روز طول بکشه که مرتب شه. بچه که بودم آخر سال تحصیلی که می شد این بلا رو سر کتابخونه ام می آوردم. همه چیرو خالی می کردم زمین. کتاب درسیهارو پاره می کردم و می ریختم کف اتاق نه توی سطل و بعد یه ساعت به خودم فرصت می دادم که یک دکور کاملا جدید دور از فضای مدرسه و درس درست کنم.

آشپزخانه پر از ظرف و بطری دلسترهای ساده شده. حسابی با خودم جشن گرفته ام . موزیک لایت از صبح تاشب، رقص، باوارا، وبلاگ خوانی، کتاب سمفونی مردگان، لم دادم روی مبل و بهترین لحظه اش این است که دیگر کسی نیست به من بگوید تلویزیون را روشن کن و صدای آهنگت را کم .لباسهایم روی مبل ریخته و من در تاریکی با سوسوی چند شمع کتاب می خوانم. اتاق  بوی دود گرفته و مثل دخمه ای شده فوق العاده. دیگه ساعت 3 شب هم کسی نیست که مدام به من بگوید هنوز نخوابیدی؟ بخواب دیگه بچه!

زود دلم برای مامانم تنگ میشه . از صبح سه بار بهش زنگ زدم. اما خوشحالم که تنهام و هیچ کس نمی تواند این شادی را از من بگیرد .

چایی می نوشم و فکر می کنم فردا می توانم سری به خانه ی هنرمندان بزنم و شب در خیابان ها قدم بزنم بی آنکه نگران منتظرها باشم.

رقص

دیروز، دیشب ، تمام روز، تمام شب ، به رقص فکر می کردم.

حالت عجیبی است. نوعی معجزه رهایی. دامنی از پیچش ها . ترکیبی از نواخت ها. و آن حال خاص.

به این فکر می کردم که در هر آیینی جایی دارد و خلسه ای است که غذای روح است و چاره بدن. به دستهایی که در آسمان چون پیاله باز اند و بر زمین چون نهری روان.تا با چرخش خود روی مداری منظم ، آن نظم روحانی ، آن موهبت الهی را از آسمان به زمین و از زمین به زمینیان مجرا دهد.

و دستهای بر سینه ، دستهای به هوا خاسته، چشمهای بسته، پاهای ملتمس و دامن های کشیده و بازوان خمیده . آری چنین است رقص روحانی!

کاش می توانستم یک بار امتحانش کنم. شاید باید به قونیه رفت و مولانا شد و شمس خواست و انابه کرد و رقصید . اما من به راستی به تو می اندیشم.

زمینی صاف و سیاه و نوری بر فراز و دستانی باز و پاهایی رقصان و صدا و ندا و سکوت...

تمام شب می رقصیدم.

 

سیگار

سلام آقا. سیگار دارین؟

بله . از کدوم بدم؟

از این. یه بسته.

بفرمایید

تکی نمی دین؟

چرا. تکی می خوای؟

اینجوری بهتره. پاکتش اذیتم می کنه

چند تا بدم؟

10 تا

بیا

ممنون. بفرمایید

قابل نداره

ممنون

 

کمی آن طرف تر...

سیگار می کشی؟

نه

پس چرا خریدی؟

وقتی می خرم یعنی می کشم؟!

پس یعنی چی؟

از بوش خوشم میاد

خب یعنی دوست داری دیگه... عجیبه. باید خیلی باحال باشی نه؟ کم دیدم دختر بکشه

نمی کشم

پس چی کار می کنی؟ نگاش می کنی؟

نه. از بوش خوشم میاد. می ذارم دود کنه.

ولی باید حتما دودش و در بیاری. نکنه می دی به پسرهمسایه دود کنه برات؟

(می خندد)

بی مزه

حالا جدی یه کم بکش ببینم چه جوری دود می کنی.

برو بچه حوصله ندارم

آخ مامان بزرگ!مواد هم میزنی؟

(نگاش می کنم)

(نگام می کنه)

خب بابا ببخشید...

(بازم نگاش می کنم)

گفتم که ببخشید. حالا بیخیال . ازت خوشم اومده . میای دوست شیم؟

(نگاش می کنم)

بهت نمی اومد معتاد باشی. صدات قشنگه. قیافت هم اهل خلاف نیست. ولی برام جالب بود خریدی. چرا پاکتش اذیتت می کنه؟

(خندم می گیره)

(ذوق می کنه یا شایدم فکر می کنه به قول خودش دیگه رفیقیم )

از خیابون رد می شم و اون، جا میمونه. حالا واقعا خندم گرفته. می خنده. می خندم. سوار تاکسی می شم و داد می زنه شماره ندادی که. بی معرفت...

پرسه

با گدایان در میکده ای سالک راه

به ادب باش گر از سر خدا آگاهی

امشب باد می آید . باد خنکی است .جوابهای کنکور هم آمده . مرا این باد و پاسخ یاد روزهای اول دانشگاه می اندازد. یاد رفت و آمد هایمان به پارک ساعی. به واژهجدید سلف.معنای حضور در اجتماعی عجیب!

امشب باد می آمد و من ساعت 9 شب در خیابانهای خلوت نارمک قدم می زدم و گوش می دادم:

تمام پرسه های من                     کنار تو سلوک شد...

و به نوعی دیوانه وار خیره شده بودم به هر چراغ پر نور ماشینی که از روبه رو می آمد و مرا هشدار می داد.و من فقط خیره می ماندم تا ببینم پشت آن نور نگران چه چهره ای است، درهم و خسته...

شب است و باد می آید و من چشم انتظار 12:45...

هر شب ساعت 12:45

صدای جارو پشت شیشه آشپز خانه مان می پیچد و من هر شب می ترسم که پنجره را باز کنم و با دیدن آن مرد ، با دیدنش فراموش کنم محبتش را ، تنهایی اش را ، درد هایش را و مغرور بگویم چه حقیرانه!

هر شب به او می اندیشم و به اینکه اگر کور بودم چه می شد. می دانم می مردم. کوری همه چیزم را از من می گیرد . توان قدم زدن ، نگاشتن  و به تو نگاه کردن.

گرچه شاید این آخری توان از دست رفته خوبی باشد چرا که تو نیستی و من هنوز خواب می بینم که آیا اگر تو بودی به خاطر این همه تأخیر باید تو را ببخشم یا نه؟!

مارماهی

دل من گاهی شبیه مار ماهی می شود:

گاهی نیش می زند و گاهی لیز می خورد. گاهی ترسناک می شود و گاهی مظلوم و محبوس.

دل من دل عجیبی است. بیچاره مار ماهی!

نمایشنامه

شده گاهی سرت و محکم فشار بدی تو متکا طوری که نتونی نفس بکشی. بینی ات در عمق آن غرق شه و به یه خلا نسبی برسی !

 درست همون موقع تصور کنی که از همه شعر های عالم متنفری و فقط و فقط هوس خوندن یه نمایشنامه رو داری!

مطمئنا این خط آخر و به ندرت تجربه کردی...

وقتی نمایشنامه می خونی تو می شی نفر اول  یا دوم ، دختر جوان یا ارشد ، همسایه یا باغبان . اما اسم نداری و این اوج زیبایی نمایشنامه است.

تو می شوی صدا ، نور ، تصویر. تو می شوی انعکاس ، سکوت ، رقص . تو همه چیز می شوی جز آنکه بودی. می شوی . خواهی شد!

زندانی می شوی ، رها می شوی ، لیز می خوری و باز بلند می شوی تا بشوی ! چرا که می دانی پایان این نمایشنامه انتظاری دیگر نیست...

اما زندگی را چه کنم که سراسر انتظار است و انتظار . تو را چه کنم که سراسر انتظاری و انتظار، و خود را...

با این خود مدهوش و سرگردان ، با این توهم عجیب و خواسته های غریب و رنگ های فریب چه کنم؟!

انتظار بودن ها شدن ها و دیدن ها و بودن ها!

و صدا می آید: تو را خواندم . نمایشنامه بعدی...

 

عشق

 داشتم به عشق فکر می کردم. می خواستم تعریفش کنم . می دونی به نظرم عشق یه مذاکره یا بحث نیست که بشه در موردش نظر داد. مثل یه بازیه . از این بازیا که وقتی بچه بودیم می رفتیم قایم می شدیم و می گفتیم اگه گفتی من کجام. یا شبیه گل یا پوچ . عشق هر روز ازت می پرسه حدس بزن من واقعی ام یا نه. حدس بزن من هستم یا نه . اما تو تنها کاری که می کنی اینه که توش غرق شی.

درست مثل یه دریاچه یا دریا یا اقیانوس . باید بپری تو آب بدون اینکه بدونی چه قدر عمق داره یا حتی اصلا عمقی هم داره؟ باید خودت و غرق کنی بدون هیچ تضمین یا بیمه ای!

 

 

 

کما

شده یه وقتایی حوصله کاری نداشته باشی. حوصله حرف زدن هم نه! فقط می خوای حس کنی که همه چیز سر جاشه . همه هستن اما با یه فاصله. شبیه یه کما!

اینکه شب بخوابی و صبح ببینی همه دور و برت حرف می زند و تو نمی تونی جواب بدی. باید حس خوبی باشه . اولش یه جور تراشیدن روحه اما عادت می شه. بی تفاوتی عادت میشه. حالا فکر کن بری تو کما و چشمات باز باشه. یعنی باشی اما دیده نشی حس نشی. یه جورایی جا بمونی!

توی کما بودن فکر کنم حس خوبی باشه. حس نوردیدن فضا با تمام ابعادش. حس پر کشیدن. اینکه یه جا تعادل بهم می خوره. اینکه از حضور جدا می شی.و اینکه آخرش مجبور شی چشمات و ببندی و فکر کنی که مجبوری نباشی.

هر لحظه زمن روایتی می شنوی... ور قصه من شکایتی می شنوی...