۱۲ تا شکلات گلاسه لطفا!
وقتی رسیدم خونه خیلی دلم برای نرجس و مرضیه تنگ شد.مرضیه که یه مدت مثل خواهر بود برام . حتی همدیگرم خواهر صدا می کردیم و واقعا هردومون شیطنت های خاص خودمان را داشتیم و انگار هنوز هم داریم. یادش بخیر ! سال سوم دبیرستان چه قدر تصمیم داشتیم در مورد ماجراهای دونفره مان در وبلاگی بنویسیم. وقتی برای خودمان تعریف می کردیم آنقدر می خندیدیم که هیچ وقت به آخر ماجرا نمی رسیدیم و این وسط همیشه مادربزرگمان سعیده(خلجی) بود که جلوی کارهای مار ا می گرفت و به نوعی مارا تعدیل می کرد.
دیر آمدن های همیشگی من، ماجراهای هیجانی مرضیه و تصمیمات دو نفره!
فکر کنم همان جا بود که فرق من و سعیده و مرضیه معلوم شد. من و مرضیه همیشه در حال تعریف کردن یک اتفاق جدید بودیم و اکثر شبها تا صبح بیدار می ماندیم و سعیده ، مادرمان، مثل همیشه صبور و آگاه به همه سوال های معلمها جواب می داد و البته ما را هم بی نصیب از پاسخ هایش نمی گذاشت.
اما سال دوم دبیرستان که فوق العاده تر بود. به نظرم بهترین ایام را همین گروه های دوستی خاص رقم می زنند.من، عطیه، زینب،نرجس، و دو سعیده (خلجی و صالحی).یک گروه کاملا مستقل از کلاس. ته کلاس. تقلب ها شبیه هم . در برگه های مخصوص زرد رنگ. درسهای خوانده شده یا نشده شبیه هم. و البته خوراکی ها. چیپس با سس فراوان و خوردن تا آخرین لحظات. حتی واژه ها هم نمی توانند شادی آن زمان را ترسیم کنند.
من نرجس را همیشه با خاطره سفر مشهدمان زنده می دارم. موهای تازه کوتاه شده با مدلی فوق العاده زیبا، و دوربینی که مخصوص شکار لحظه ها بودگرچه هیچ وقت عکس های به دستمان نرسید...
حتی در مشهد هم ما گروه خاصی بودیم . تنها گروهی که بی خیال تا 12 شب بیرون می ماند و تلفن می زد. شب اول در هتل ما بودیم و یک طبقه پسر و برایمان یک مامور گذاشته بودند.افسری که با بیسیم نگران در راهرو ایستاده بود و و می پرسید یک اتاق دختر اینجا در این طبقه چه می کند؟!آن شب تا صبح نخوابیدیم نه برای اینکه مدام به دیوار و در اتاقمان می زدند و یا تلفن اتاق زنگ می خورد. برای اینکه سعیده صالحی را دست انداخته بودیم و او را می ترساندیم که الان پسرها از پنجره می آیند و او از توهم این خیال هم جیغ می کشید و ما می خندیدیم.
اما حالا سعیده امروز، سعیده 5 سال قبل نبود. امروز کسی است که می خواهد حقوقدانی برجسته شود و برای ادامه تحصیلات به فرانسه رود. من که انگار هنوز هم در بهتی عجیب از تغییر سعیده وا مانده ام! اما به راستی دختر با محبتی است . باورم نمی شد کتابی که سالها پیش به او داده بودم هنوز دارد و دوست می دارد!
دوستان زیادی بودیم : مبینا،رومینا، زهرا، زینب،معصومه، فاطمه ، اعظم...
اما حضور سعیده ها ،مرضیه ، نرجس و خودم ! تک بود!